Performancing Metrics

تاپیک‌های تعاملی مقالات اختصاصی

بررسی کلی فصل‌های منتشر شده؛ چرا تا اینجا کتاب چهارم چندان جذاب نبوده؟

نویسنده م.م.استارک

قطعاً بسیاری از دوستان از بابت اینکه مدت زیاده بررسی فصل نداشتیم از دست ما ناراحت هستن، اما همونطور که در قبل توضیح دادم کمبود وقت و نیروی انسانی باعث این اتفاق شده. حالا قصد دارم در این مطلب به دو هدف برسم. هم به نوعی از این دوستان دلجویی کنم و هم پاسخی به سوالی که در ذهن برخی عزیزان شکل گرفته بدم. پس با ما همراه باشید.

تا به امروز چهارده فصل از کتاب چهارم رو خدمت شما تقدیم کردیم. در این چهارده فصل هم شخصیت‌های جدید داشتیم و هم شخصیت‌های آشنای قبلی. در محیط‌های تازه‌ای مثل دورن، هارلو، داسکندیل و مدین‌پول شخصیت‌ها رو دنبال کردیم و وقایع مکان‌های مهم قبلی چون قدمگاه پادشاه و ویل رو پی‌گرفتیم. اما از دیدگاه برخی خواننده‌ها کتاب چهارم تا به اینجای کار اونطور که باید جذابیت نداشته و حتی به نظر عده‌ای دچار پرگویی و حاشیه شده. اما چرا؟

شاید در ابتدای امر همه گناه این موضوع رو به گردن گره میرینی‌ها بندازن. اینکه داستان شخصیت‌ها بین دو کتاب چهارم و پنجم تقسیم شده و از قضا پیگیری ماجرای شخصیت‌های محبوبی چون تیریون، جان، دینریس و برن به کتاب پنجم منتقل شده. گرچه من هم تا حدودی با این حرف موافقم، اما به نظرم این همه ماجرا نیست. من معتقدم که حتی اگه این جدایش اتفاق نمی‌افتاد، باز هم شرایط ابتدای کتاب چهارم تغییر خاصی نمی‌کرد. چراکه کتاب چهارم از انتهای کتاب سوم و وفایع طوفان مانند ۲۰ فصل آخرش آغاز میشه. از مهمترین این وقایع عروسی سرخ، عروسی ارغوانی، مرگ تایوین لنیستر، مرگ اوبرین، فرار سانسا و پتایر به ایری، فرار آریا و تیریون به آنسوی دریای باریک، بازگشت جیمی به قدمگاه پادشاه، انتخاب جان به عنوان فرمانده کل دیوار، هجوم مردمان آزاد و نبرد پای دیوار و آمدن استنیس به دیوار و در آخر مرگ بیلون گریجوی رو میشه نام برد. یعنی در مدت نه چندان زیادی اوضاع هفت پادشاهی به شکل قابل توجهی تغییر کرد. اما شاید بتوان بالاتر از همه اینها پایان نبرد پنج پادشاه رو نام برد.

خب طبیعیه که بعد از پایان هر نبردی دست کم اوضاع تا مدتی آرام و بدون تنش باشه. تمام خاندان و خود پادشاهی از این نبرد و آن حوادث در بالا ذکر شده آسیب شدیدی دیدند، بنابراین حالا که تقریباً تمام شورش‌ها فروکش کرده است، عجیب نیست که بازی‌های قدرت و توطئه‌ها و دسیسه‌ها هم دست کم برای مدتی فروکش کند. اضافه کنید به این موارد خروج سه مغز متفکر و حیله‌گر و سیاس از صحنه علنی قدرت. یعنی وریس، بیلیش و تیریون رو. پس منطقیست که نیاز به مدتی زمان هست تا چینش جدید مهره‌ها شکل بگیرد و قدرت‌ها نظم بیابند.

جدای از همه اینها در همین مصاحبه اخیر از مارتین خوندیم که اون خودش رو در نگارش این مجموعه تحت فشار و محدودیت هیچ عاملی قرار نداده. نه حجم کتاب و نه زمان لازم برای نگارش و حوصله من و شما! او فقط و فقط به روایت درست و عمیق و مفصل تمام وفایع داستان خودش فکر می‌کنه. پس وقتی قراره داستان وارد مرحله جدیدی بشه و بازیگران جدید معرفی و شناخته بشن و جایگاهشون در بازی تاج و تخت و یا در ابعادی بزرگتر در نبرد با شر مطلق مشخص بشه، این نویسنده هیچ عجله‌ای از خودش به خرج نمیده و به آرامی و تفصیل زیاد به شرح همه وقایع ریز و درشت می‌پردازه.

مطلب دیگه‌ای که میشه به موارد بالا اضافه کرد اینه که از نظر من، مارتین دست کم در نیمه اول کتاب دو هدف اصلی رو دنبال می‌کنه. هدف اول که در فصل‌های ابتدایی‌تر نمود بیشتری داره نشان دادن نتایج و عواقب حوادثی است که در کتاب سوم به وقوع پیوست. او تلاش داره خسارات و صدمات به جای مانده از نبرد بیهوده پنج پادشاه رو به خواننده نشون بده. از تاثیرات کلان در موازنه قدرت و سقوط قدرت‌های قدیمی و بروز قدرت‌های جدید گرفته تا اثرات حزن انگیزی که بر یک زن و مرد پیر روستایی داشته است. هدف دوم که مارتین در نیمه ابتدایی کتاب مد نظر دارد، معرفی بازیگران جدید و تغییر قواعد بازیست. ما از همین فصول ابتدایی با چند شخصیت جدید در چند فضای جدید آشنا میشیم. البته سر نخ‌هایی از چند بازیگر دیگر هم در همین فصل‌های ابتدایی وجود داره که در آینده به این جمع اضافه خواهند شد.

پس باید به دو دلیل ذکر شده پذیرفت که فصل‌های ابتدایی کتاب چهارم چندان واجد حوادث شوک‌آور و هیجان انگیز نباشند. در ادامه قصد دارم به طور اجمالی نگاهی به حوادث داستان تا اینجای کار داشته باشم.

بهتره از فصل مرموز پیشگفتار بگذریم، چون اطلاعات چندانی در این فصل نصیب خواننده نمی‌شه و نمی‌تونیم به درستی درک کنیم که هدف از بیان این قصه و معرفی‌ شخصیت‌های مرموزش دقیقاً چی بود. برای فهمیدن رازهای این فصل باید مدت زیادی صبر کنیم.

به طور جالب و معناداری داستان از جزایر به ظاهر بی‌اهمیت آهن شروع میشه. از زبان کاهن خدای مغروق ایرون خیس‌مو. خبردار میشیم که بعد از مرگ بیلون گریجوی برادر تبعیدیش یورن ملقب به چشم کلاغ به پایک برگشته و روی صندلی سنگ دریا نشسته. در انتهای همین فصل متوجه میشیم که قراره گردهمایی انتخاب پادشاه بعد از قرن‌ها در جزایر آهن برگزار بشه. این یعنی آهن‌زاده‌ها تصمیم گرفتند که بعد از چندصد سال (و البته با ضعف قدرت مرکزی) دوباره هویتی مجزای از هفت پادشاهی برای خودشون دست و پا کنند و در حوادث آینده نقش پر رنگی داشته باشند. فصل دختر کراکن و دنبال کردن ماجرا از نگاه آشاگریحوی هم ما رو بیشتر به این نتیجه می‌رسونه. همه ما باور داریم که مارتین هیچ ماجرایی رو بی‌دلیل و برای پر کردن صفحات کتاب نقل نمی‌کنه. چراکه بدون چنین حاشیه‌هایی هم داستان به اندازه کافی گل و گشاد هست. پس باید نشست و منتظر ماند و دید که قراره آهن زاده‌ها چه حرکت در خور توجه و مؤثر بر روند وقایع و حتی سرنوشت سایر شخصیت‌ها از خود بروز خواهند داد.

در دو فصلی که تا به امروز از جنوب داشتیم، مارتین به شکل واضحی مشخص کرده که دورن قطعاً یک پای اصلی بازی تاج و تخت است. جناحی که تا به امروز محتاطانه از هرگونه دخالت مبرا موند، اما با تدبیر تیریون و فرستادن میرسلا و دادن جایگاهی به دورنی‌ها در شورای کوچک، پای اونها به طور علنی به این بازی کشیده شد. ما با دو شخصیت مهم از دورن آشنا شدیم. دورَن مارتل لرد و ارباب دورن، و پرنسس آریان مارتل دختر و جانشینش. البته نباید از مارهای شنی و تاثیری که بر مردم و لردهای دورن دارند غافل شد، اما قطعاً این پدر و دختر حوادث آینده رو رقم خواند زد. جذابیت داستان دورن از دوجهت قابل بررسی است. اول به خاطر دخالت محتمل آنها در رقابت قدرت در هفت پادشاهی، و دوم نقشه‌ها و توطئه‌های درونی و پنهانی پدر برای دختر و دختر برای پدر!! تحرکات بسیار مشکوک و البته کاملاً مخفیانه‌ای که از مدت‌ها قبل در دورن آغاز شده. همه دورَن مارتل رو شخصیتی ترسو و محافظه‌کار می‌دونن، اما از ماجرای اون نامه و سفر مخفیانه کوئنتین به آنسوی دریای باریک آشکار میشه که نقشه‌های عظیمی در سر این مرد علیل وجود داره. آریان مارتل هم نشون داده که تمایل فراوانی به شرکت در بازی تاج و تخت داره و بر حسب اتفاق نقشه‌هایی داره که می‌تونه تمام مملکت رو به نبردی به بزرگی رقص اژدهایان دچار کنه. نکته آخر و جالب در مورد فصل‌های دورن اینه که مارتین روایت وقایع رو از دید دو شخصیت به ظاهر کم اهمیت‌تر نقل می‌کنه، نه از دید دورَن و آریان. از نظر من این مطلب حاوی یه پیامه. اینکه هنوز برای نفوذ به عمق این شخصیت‌های خیلی زوده. مارتین می‌خواد قضاوتی اولیه از این افراد پیدا کنیم،‌ بعد با همون ترفند آشنا بساط تمام برداشت‌های قبلی ما رو برهم بریزه.

قطعاً همه باور دارید که همان یک فصل همراهی نصفه و نیمه با فرمانده کل نگهبانان شب، جان اسنو، بسیار لذت‌بخش بود. همه ما به شدت مشتاقیم که وقایع پای دیوار رو با شرایط جدید دنبال کنیم. شکست وحشی‌ها و دستگیری منس، فرمانده شدن جان اسنو و حضور استنیس و از اون مهمتر ملیساندر در پای دیوار. همه اینها بسیار هیجان‌انگیزه، اما مارتین با شیطنتی خاص مارو درست از پای دیوار و در میانه ضیافت بیرون می‌بره. سم به تصمیم جان مامور میشه که استاد ایمون و گیلی رو به اُلدتاون برره و خودش هم به عنوان یکی از برادران شب به تحصیل در سیتادل مشغول بشه. جان بزرگ‌ترین حامی و مشاور خودش در پای دیوار رو از دست داد. آنهم در شرایطی که باید در چند جبهه بجنگد. با حضور استنیس و ملیساندر، با برادران نافرمانی چون آلیسر تورن و رفقایش، و با خطر احتمالی خشم پادشاه به خاطر همکاری با استنیس. و البته بدون شک با آدرها. اینکه روند قصه سمول و همراهانش را به کجا خواهد برد، چیزیست که هنوز برای فهمیدنش خیلی زود است.

مثل تمام کتاب‌های قبل ما همچنان حوادث قدمگاه پادشاه رو دست کم از نگاه دو نفر و به صورت همزمان پیگیری می‌کنیم. در کتاب اول لرد ادارد و آریا، کتاب دوم تیریون و سانسا، کتاب سوم هم تیریون و سانسا و بعدتر جیمی، و حالا در کتاب چهارم سرسی و جیمی. روند انتقال قدرت و تثبیت پادشاه جدید به صورت تنش‌آمیزی در حال انجام است. ما با ترس‌ها و تردیدها و عذاب وجدان فراوان جیمی همراه می‌شویم. می‌بینیم که او چطور در ادامه روند تعالی شخصیتی که از کتاب سوم آغاز کرده بود پیش می‌رود و به همین سبب روز به روز از خواهر همچنان عزیزش دور می‌شود. از آن طرف سرسی را داریم که به شکل فاحشی از همان روز اولِ رهایی از سایه پدرش دست به حماقت‌های متعدد می‌زند. قاعدتاً نباید باچنین رفتارهایی انتظار عاقبت خوشی را برای این شخصیت داشت، اما چیزی که اهمیت بیشتری از سرنوشت شخص سرسی دارد، تاثیری است که اقدامات او بر آینده کل مملکت خواهد گذاشت. او در عین حالی که روز به روز معارضه خود را با قدرت بلامنازع این روزهای قدمگاه پادشاه، یعنی تایرل‌ها بیشتر و علنی‌تر می‌کند، در عین حال از سر بدبینی مفرط و کوته‌فکری بهترین نزدیکان و یاوران بلقوه رو از خودش دور می‌کنه. قطعاً هر رفتاری که سرسی در آینده به عنوان ملکه نایب‌السلطنه انجام بده تاثیری اساسی روی سرنوشت تامن خواهد داشت. به خصوص اگر نقشه آریان برای بر تخت نشاندن میرسلا شکلی جدی به خودش بگیره. اونوقت سرسی طرف کدوم فرزندش رو می‌گیره؟

تا اینجا تنها یک فصل رو با سانسا استارک یا آلیین دختر حرامزاده لرد محافظ پتایر بیلیش همراه بودیم. همونطور که می‌شد حدس زد انگشت کوچیکه برنامه‌های مهمی برای ویل داره. اون قصد نداره به این راحتی مقام لرد ایری و اربابی ویل ارین‌ها رو از دست بده. واضح‌تر از اون مخالفت لردهای ویل بود. اونها اجازه نخواهند داد که دلقک تازه‌به‌دوران رسیده‌ای از خاندانی بی‌اهمیت اهل فینگرز چنین مقامی رو در چنگ خودش حفظ کنه. گرچه در همین یک فصل هم دیدیم که پتایر بیکار ننشسته و شروع به یارکشی به نفع ادعای خودش کرده. حالا دو سوال اساسی در این بین مطرح میشه. اول اینکه: با فرض موفقیت لرد بیلیش در حفظ جایگاه خود، برنامه آینده او چه خواهد بود. یعنی باید باور کنیم که سقف آرزوی او رسیدن به مقام لردی ایری است؟ آیا میشه اینطور نتیجه گرفت که بالاخره ویل ارین‌ها هم در مرحله جدید نبرد تاج و تختِ پیش رو وارد کارزار خواهد شد؟ به چه بهانه‌ای؟ مهمتر از اون به چه هدفی؟ سوال اساسی دوم اینه که نقش سانسا در برنامه‌های آینده جناب لرد محافظ چیه؟ میشه اینطور فرض کرد که پتایر تنها برای نجات جان دختر معشوق ابدی‌اش کتلین اقدام کرده و تنها قصد محافظت از اون رو داره؟ یا اینکه قراره سانسا در برنامه‌های آینده او نقشی کلیدی ایفا کنه؟ این نقش به عنوان دختر حرامزاده لرد محافظ خواهد بود یا آخرین دختر زنده استارک‌های شمال؟

شاید به ظاهر کم اهمیت‌ترین خط داستانی متعلق به بریین باشه. اما همونطور که از قبل گفتیم مارتین هیچگاه داستانی رو بی‌دلیل آغاز نمی‌کنه. همه ما به خوبی می‌دونیم که این شخصیت در مسیر هدفش به شدت به بی‌راهه رفته و تقریباً اطمینان داریم که با این روش سانسا رو پیدا نخواهد کرد. حتی اگر به هر نحوی سانسا رو در ایری پیدا کنه، چطور می‌خواد اون رو از پتایر بیلیش بگیره؟ آیا اصلاً سانسا قبول می‌کنه که با او همراه بشه؟ و اگر اصلاً قرار نیست که هیچ وقت سانسا رو پیدا کنه، پس قراره چه گره‌ای از کل داستان نغمه باز کنه؟ فهمیدن این حقیقت هم نیاز به زمان داره.

درباره نویسنده

م.م.استارک

مدیر و مؤسس سایت و سرپرست گروه ترجمه

۱۲ دیدگاه

  • اگر کمی به عقب برگردیم چه می بینیم ؟

    ما با یک داستان کلی مواجه هستیم که از روز دزدیده شدن لیانا توسط ریگار شروع شده و تا امروز ادامه دارد .
    این داستان بزرگ شامل چند بخش است ، بخش اول شورش ، حکومت و کشمکش های بعد از حکومت رابرت را دربر می گیرد که از شروع شورش او تا مرگ تایوین لنیستر رو شامل می شود و طی این مدت همه بازیگران آن ماجرا کشته شدند .
    حالا ما شاهد شروع دوران جدیدی هستیم .
    مارتین هم در حال نشان دادن همین موضوع است ، انتقال قدرت و جناج بندی های جدید و بازسازی قلعه ها در نقاط مختلف نشان دهنده ادامه زندگی در وستروس بعد از آن اتفاقات عظیم است و بازی تاج و تخت هزاران سال ادامه داشته و خواهد داشت .اما
    اما اینبار فرق می کند ، زمستان ، وحشی ها ، آدرها ، جادو و اژدها همگی با هم در حال امدن هستند و جالب اینکه جامعه وستروس با یک بی تفاوتی حیرت انگیز نسبت به اخباری که از شرق و شمال می رسد به راه خود ادامه می دهد .

    به نظر من کتاب چهارم یکی از ویژه ترین و خاص ترین کتاب های تاریخ است ، چرا ؟
    چون فکر نمی کنم نویسنده ای تا به حال به خود زحمت داده باشد ، درباره بعد از جنگ توضیح بدهد !
    وقتی درباره برج و باروی حدید و ساخت دوباره دیوارهای قلعه صحبت می کنند انگار در حال خواندن داستان بعد از پایان صفحات کتاب هستیم .
    مارتین یک داستان کامل به نام تاریخ حکومت تارگرین ها را به عنوان یک خاطره به وجود آورده است .
    سپس یک داستان کامل به نام شورش رابرت را به عنوان یک گذشته ایجاد کرده که شامل جنگ های مختلف و در نهایت رسیدن به پیروزی می شود و بعد از سالها ، وقتی دست پادشاه به طرز مشکوکی می میرد تازه شروع به نوشتن صفحات اول کتاب می کند و ما بعد از چند صد صفحه داستانی که نوشته نشده اما وجود دارند شاهد یک دوره کامل جنگ و صلح شامل انواع نیرنگو حیله و جنگ و خیانت و وفاداری وظلم و ستم به عنوان دوران جنگ ۵ پادشاه هستیم .
    در دوران جدید ظاهر قضیه نشان می دهد قدرت در حال تقسیم دوباره است و همه جا هم در حال سر براوردن از خاکستر جنگ هستند ، اتفاقی که قرنهاست رخ می دهد و هیچ وقت این چرخه جنگ و صلح متوقف نخواهد شد ،
    و حالا ما منتظر هستیم تا اتفاقاتی را که این دوران را با بقیه تاریخ وستر س متمایز خواهند کرد ببینیم .

      نقل قول

  • به نظر من افرادی که از بازی تاج و تخت لذت میبرن و به قوانینش احترام میذارن رو باید بیشتر از همه جدی گرفت…. کسی که به اصل بازی احترام نذاره لایق مرگ یا حتی بدتره، چه ادارد استارک بزرگ باشه چه ماده شیر کسترلی راک و چه هرکس دیگه ای…. کسایی که به بازی تاج و تخت احترام نمیذارن مرگ یا اتفاقات بدتر تو هر لحظه در کمینشونه
    ولی در عوض شخصیت هایی مثل تیریون و …. که دو میلیمتر اونورتر از دماغشون رو هم میبینن و کاملا لایق احترام هستن، حتی تو لحظه ای که مرگ و لو رفتن و نابود شدنشون حتمیه یه فرجی پیش میاد واسشون :respect: :respect: :respect:
    ولی بیلیش رو باید به اون ۷تا خدا اضافه کنن به عنوان خداوندگارِ توطئه :D: :shook:

      نقل قول

  • آره به نظر منم باید به لرد بیلیش لقب خدای توطئه رو داد چون تو همه داستان از کتاب یک تا الان نقش مهمی داشته و پشت پرده کار میکرده وقتی همه ما فکر میکردیم که ملکه وجیمی جان ارن رو کشتن بعد از سه جلد کتاب میبینیم که این توطئه بیلیش بوذه که باعث شروع یک دوره جدید شده.

      نقل قول

  • همیشه برخلاف بقیه عاشق کتاب چهارم بودم . مخصوصا فصل های سرسی
    هر چه قدر به انتهای کتاب نزدیک تر بشیم جذابتر میشه.
    مخصوصا اینکه به بهترین شکل ممکن توی کتاب پنجم ادامه پیدا می کنه :head:

      نقل قول

  • با توجه به پایان جلد پنج، من حس می کنم که بریین جیمی رو می بره پیش کتلین و احتمالا جیمی مجبور میشه برای حمله ی انجمن برادری به عروسی فری-لنیستر که قراره در دوقلوها برگزار بشه، به کتلین کمک کنه. البته این در صورتیه که جیمی زنده بمونه، چون به کتلین جدید نمیشه کلا اعتماد داشت!
    خط سیری که بی صبرانه منتظر ادامه ش هستم، داستان یورون گریجوی هستش. یورون کتاب کاملا با یورون سریال متفاوته و نقشه های بزرگی توی سرش داره.

      نقل قول

نظر شما چیست؟

:bye: 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
B-) 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:head: 
:lol: 
:ostad: 
:faight: 
:ssad: 
:shame: 
:og: 
:shook: 
:sleep: 
:cheer: 
:tanbih: 
:mass: 
:snaped: 
:donot: 
:cun: 
:gslol: 
:winksmile: 
:secret: 
:stop: 
:bl: 
:respect: 
:sh: 
:shok: 
:angry: 
:noo: 
:han: 
:sf: 
:aa: 
:notme: 
:D: 
:fight: 
:gol: