Performancing Metrics

تاپیک‌های تعاملی

بررسی فصل سوم؛ ملکه وحشت‌زده

نویسنده م.م.استارک

از کاربران سایت تعجب می‌کنم! برای اولین بار در تاریخ وینترفل یه مطلب،‌ یا بهتر بگم یه مقاله بدون دیدگاه مونده!! واقعاً تعجب می‌کنم که چه بر سر مخاطبان سایت اومده؟ تعداد بازدیدهای سایت کم نشده. تعداد خرید فصل‌ها هم بد نیست، اما چرا دیگه دوستان تو بحث‌های سایت شرکت نمی‌کنن؟ به خدا تحمل خلوت بودن سایت خیلی سخته. لطفاً ما رو تنها نگذارید.

تو این بررسی نمی‌خوام خیلی مفصل به تحلیل بپردازم، بلکه بیشتر دوست دارم سوالات اصلی رو مطرح کنم. ما اولین فصل از شخصیت سرسی رو خوندیم. فعلاً که نشانه‌هایی از اون ترسی که در پست دانلود فصل بهش اشاره کرده بودم ندیدیم. بلکه صرفاً شاهد این بودیم که سرسی همون روال گذشته خودش رو با قدرت بیشتری ادامه میده. من بررسی این فصل رو به سه بخش اصلی تقسیم می‌کنم.

بخش اول مربوط به نحوه برخورد سرسی با مرگ پدرشه. برای من خیلی جالب بود که سرسی خیلی راحت و بدون احساس خاصی با مرگ پدرش رو به رو شد. حتی میشه گفت که شاید خوشحال هم شد! لرد تایوین طوری فرزندانش رو بار آورد که دقیقاً همین رفتار رو باهاش داشته باشن. اصولاً به نظرم عاقبتی که لرد تایوین دچارش شد بسیار تامل برانگیزه. اینکه چطور یکی از مقتدرترین مردان تاریخ وستروس به حقیرانه‌ترین حالت ممکن کشته شد. به دست فرزند خودش در مستراح!! تصویری که در این فصل از فلاکت مرگ لرد تایوین به نمایش درمیاد کاملاً روشن و بارزه. نحوه‌ی رها شدن جنازه محافظ غرب روی تخت با پایین‌تنه‌ای برهنه و بوی گند مدفوع طوری توصیف شده که انسان رو به این نتیجه می‌رسونه که نویسنده قصد رسوندن پیام خاصی در مورد این شخصیت داره. به نظر شما این پیام چیه؟

بخش بعدی ابهام حضور شی در تخت لرد تایوینه! هرطور که فکر کنیم جای اون فاحشه روی تخت جناب دست نبود. آن هم با زنجیر مقام دست پادشاه به دور گردنش. واقعاً به چه دلیلی باید این فاحشه در اتاق شیر لنیستری باشه؟

همه باور داریم که وریس نقشه‌های بسیار بزرگی در سر داره و هر حرکتش بخشی از پازلی بزرگه که حتی تا آنسوی دریای باریک کشیده شده. به نظر شما هدایت تیریون به اتاق لرد تایوین هم بخشی از نقشه‌ی اون بوده، یا اینکه صرفا اصرار تیریون باعث مرگ لرد تایوین شده؟ ممکنه که حضور شی در اتاق جناب دست هم برنامه‌ی عنکبوت باشه؟ ما قبلاً بارها دیدیم که خواجه شی رو به خواست تیریون در قصر اینور و اونور می‌بره.

مسئله بعدی که برای من خیلی جالب بود نحوه نگاه سرسی به برادر خودش تیریونه. تا قبل از این فصل تصور من این بود که سرسی صرفاً به خاطر مرگ مادرش از تیریون خوشش نمیاد. حتی تصور من این بود که اون ته دلش باور نداره که تیریون جافری رو کشته، بلکه برای خلاص شدن از شرش هست که به دنبال اعدام بوده. اما در این فصل متوجه می‌شیم که اون واقعاً تیریون رو قاتل پسرش می‌دونه. کینه‌ی عجیبی که سرسی نسبت به تیریون داره برای من کمی غیر عادیه! مگه تیریون چه ظلم آشکاری در حق خواهرش کرده که اون اینطور برادرش رو دشمن خونی خودش می‌دونه؟

و در آخر یه سوال دیگه. کی قراره دست بعدی باشه؟؟

کمی به پاسخ این سوالات فکر کنید و نظرتون رو با ما درمیون بذارید.

درباره نویسنده

م.م.استارک

مدیر و مؤسس سایت و سرپرست گروه ترجمه

۲۷ دیدگاه

  • خیلی جالب بود از این دیدگاه به قضیه نگاه نکرده بودم .حالا که متن رو خوندم میبینم احتمالش خیلی زیاد که تمام اینا نقشه وریس باشه.
    دشمنی سرسی و تیریون: اگه از دید مادرانه سرسی نگاه کنید میبینیم، تریون با جافری بد بود، مرسلا رو فرستاد به دورن، و با کشتن جافری باعث شد تامن با مارجری ازدواج کنه و از همه مهم تر اگر تیریون زنده باشه ممکنه داستان سرسی و جیمی رو به همه بگه(همانطور که پیشتر جان ارن و ادارد استارک رو به همین دلیل کشت)

      نقل قول

  • به نظر من به خاطر پیشگویی و والونکار ه که اون پیرزن بهش گفته
    دلیل حضور شی هم که معلومه
    کلا تایون مردی بود که هیچی بروز نمی داد

      نقل قول

  • شما ناراحت بحث ها نباشید .
    اول اینکه خیلی از ما ها انشای خوبی نداریم و درس انشا بدترین خاطره دوران مدرسه مان بعد از املا ! و ریاضی بوده است .
    دوما” مطالبی که شما عنوان می کنید بعضی وقت ها جای نظر نکی گذارد به دلیل کامل بودن و انهایی هم که جواب دارند باز هم به دلیل قبلی بی خیال نوشتن می شوند .
    سوما”‌ بعضی وقت ها هم مثل خود من ممکن است مشغله کاری باعث غیبت چند روزه شود .

    پس ناراحتی به دل راه نداده و با قدرت بر صفحات وب بتازید ! :D:

      نقل قول

  • اگر بین سه فرزند لرد تایوین یک چیز مشترک وجود داشته باشد همانا تنفر شدید از پدر والامقامشان است .
    در واقع تیریون کاری را کرد که سرسی آرزو داشت جیمی جرات انجامش را داشته باشد .
    حتی درباره رابرت هم قاتل شاه باید جیمی بود و نه شراب .

    درباره این طرز تنفر از تیریون هم شاید تنها جواب همان دلیلی باشد که لرد تایوین هم داشت که همان مقصر بودن در مرگ مادر است .
    البته درباره سری ، در این اواخر تیریون کاملا” به یک رقیب سیاسی تبدیل شده بود و ربطی به رابطه خانوادگی آنها نداشت .

      نقل قول

  • به نظر من یه پیام ساده داشت و یه پیام پیچیده!! پیام ساده ش این بود که هر چی بیشتر بالا بری بدتر سقوط میکنی و پیام پیچیدشم نفهمیدم دقیق!!!
    فک کنم تو فصلای تیریون میگفت عموش(یا کس دیگه ای) میگه که تیریون تایوین کوچیکه!!! پدرشم میخاست که این شباهت به چشم نیاد واسه همین خیلی با کارای تیریون مخالفت میکرد!! داستان شی هم مطمئنم همینطور بوده!!

      نقل قول

  • سلام
    درسته که این فصل بلاخره اشنا تر بود ولی بازم جذابیت کتاب قبلی رو نداشته تا حالا انگار کتاب چهارم رو یه نویسنده دیگه نوشته یکی که جرات نداشته ادامه داستان رو بنویسه و به حاشیه پرداخته

      نقل قول

  • Masood:
    به نظر من یه پیام ساده داشت و یه پیام پیچیده!! پیام ساده ش این بود که هر چی بیشتر بالا بری بدتر سقوط میکنی و پیام پیچیدشم نفهمیدم دقیق!!!

    پیام پیچیده اش این بود که از هر دست بدی از همون دست می خوری !
    او با تحقیر سه فرزندش باعث تضعیف لنیسترها و مرگ خودش شد یعنی فردی که به بهانه اولویت داشتن خاندان ، زندگی فرزندانش را نابود کرده بود ، باعث تخریب خاندان شد .

    به نظر شما اگر جیمی با عقده استقلال بزرگ نمی شد از خیر وارث بودن می گذشت ؟
    یا اگر سرسی اسیر آن رابرت وحشتناک نشده بود اینگونه می شد یا بعد از مرگ رابرت تبدیل به این عفریته می شد ؟

    تایوین می توانست از تیریون باهوشترین مشاور تاریخ را بسازد اما در عوض او را تبدیل به قاتل خود کرد

      نقل قول

  • نخسته هم داش استارک خدا قوت

    شاهین:
    اگر با دقت نگاه کنیم همه شخصیت های کتاب به نوعی قربانی شرایط زندگیشون هستند

    نه رفیق همیشه این رو یادت باشه ما قربانی انتخاب هایی هستیم که توی زندگی میکنیم
    ما واسه این قربانی میشیم که جرات انجام کاری رو که میخوایم نداریم واسه خودمون کلی داستان می بافیم که نمیتونیم به هدفمون برسیم!

      نقل قول

  • اینجا خیلی بحث خوبی شکل گرفته. دوست دارم تو بحث شرکت کنم. خودم کلی حرف دارم. اما زینب کوچولو نمی‌ذاره :sf:

      نقل قول

  • تایوین از بچه هاش بعنوان ابزار استفاده میکرد و به احساسات اونها اصلا توجه نمی کرد حالا که مرده سرسی و جیمی به ارزوی که سالها داشتن و جرات شاید فکر کردن بهش رو نداشتن رسیدن پس چرا ناراحت باشن همین که از خوشحالی جیغ نمیکشه خیلی هست
    واسه من چالبترین بخش اولین فکرهای سرسی بعد از فهمیدن بود که خودش رو تنها پسر واقعی لرد تایوین می دونست واینکه حالا وارث خاندان لنیستر هستش و دیگه لازم نیست با کس دیگه ازدواج کنه. در مورد دست ، فکر کنم این پنجمین دست بود که سرنوشت خوبی نداشت پس دست بودن یعنی در خطر مرگ بودن پس احتمالا دست بعدی جز نفراتی هست که سرسی میخواد از بین برین

      نقل قول

  • farnaz:
    سلام
    درسته که این فصل بلاخره اشنا تر بود ولی بازم جذابیت کتاب قبلی رو نداشته تا حالا انگار کتاب چهارم رو یه نویسنده دیگه نوشته یکی که جرات نداشته ادامه داستان رو بنویسه و به حاشیه پرداخته

    این که کل این کتاب قرار بوده یه پیشگفتار باشه و طولانی شدو طولانی شدو طولانی شد تا اینکه تبدیل به یه کتاب موازی با کتاب پنجم شد که در اصل خط اصلی داستان به نظر من کتاب پنجم به بعد هست و فکر میکنم بسیار بسیار جذاب خواهد بود

    اما این کتاب یه جورایی به جزئیات و فرعی جات میپردازه هرچند غیر ممکن مارتین این کتاب رو بدون غافلگیری بذاره و مطمئنا جذابیت های خاص خودش رو داره اما حدس میزنم کمتر از بفیه کتاب ها باشه!
    به شرط این که الان جناب م.م استارک بیاد و بگه : اوه تو فقط یه بچه ی تابستونی هستی :D: :D: :D:

      نقل قول

  • بله امید خان باید منتظر بودو دید بلاخره چی میشه به نظر من جذاب ترین قسمتا در مورد جان و اریا و دنریسه تا به اونا نرسیم نمیشه نظر داد

      نقل قول

  • ehsan:
    تایوین از بچه هاش بعنوان ابزار استفاده میکرد و به احساسات اونها اصلا توجه نمی کرد حالا که مرده سرسی و جیمی به ارزوی که سالها داشتن و جرات شاید فکر کردن بهش رو نداشتن رسیدن پس چرا ناراحت باشن همین که از خوشحالی جیغ نمیکشه خیلی هست
    واسه من چالبترین بخش اولین فکرهای سرسی بعد از فهمیدن بود که خودش رو تنها پسر واقعی لرد تایوین می دونست واینکه حالا وارث خاندان لنیستر هستش و دیگه لازم نیست با کس دیگه ازدواج کنه. در مورد دست ، فکر کنم این پنجمین دست بود که سرنوشت خوبی نداشت پس دست بودن یعنی در خطر مرگ بودن پس احتمالا دست بعدی جز نفراتی هست که سرسی میخواد از بین برین

    درسته که سرسی و جیمی سالها آرزوی به هم رسیدن رو داشتن، ولی با توجه به تغییراتی که توی شخصیت جیمی ایجاد شد تو کتاب ۳، و اینکه سرسی الان خودشو بی رقیب می بینه باز هم فکر نمکنم به هم برسن.
    در مورد دست هم فکر می کنم سرسی یکی رو بذاره که ازش حرف شنوی داسته باشه چون می خواد سلطنت کنه

      نقل قول

  • farnaz:
    بله امید خان باید منتظر بودو دید بلاخره چی میشه به نظر من جذاب ترین قسمتا در مورد جان و اریا و دنریسه تا به اونا نرسیم نمیشه نظر داد

    شما مگه فصلی که دورن مارتل داخلش بودو نخوندین!!!؟؟ :noo:
    البته آهن زاده ها هم برهمکنشاشون جالبه ولی به هیچ وجه به قضایای دورن نمیرسه!!

      نقل قول

  • این غرور سرسی واقعا خیلی جالبه. همیشه خودش رو بهترین بچه پدرش میدونه (بهتر از جیمی حتی)، در حالی که تنها هنرش این بوده که سر شوهرشو زیر آب کنه، وگرنه همیشه فقط مثل بچه ها لجبازی کرده و همه چیو به هم ریخته!
    معدنهای طلاشون که خالی شدن، غرورش تنها ارثیه که از پدرش براش مونده :mass: :mass:
    هرچی هم مارتین بگه، من دلم برای سرسی نمیسوزه :noo: :noo:

      نقل قول

  • به سر کوان لنیستر فک کنم پیشنهاد بده سرسی ولی سر کوان رد میکنه فک کنم و بعدش خدا میدونه کی این بدبختی رو میپذیره :tanbih:

      نقل قول

  • محمد حسین:
    سلام من هم میخوام تو ترجمه کمکتون کنم
    لطفاً شرایطش رو برام ایمیل کنید

    بهتون ایمیل زدم.

    farnaz:
    بله امید خان باید منتظر بودو دید بلاخره چی میشه به نظر من جذاب ترین قسمتا در مورد جان و اریا و دنریسه تا به اونا نرسیم نمیشه نظر داد

    Omid11.26:
    …به شرط این که الان جناب م.م استارک بیاد و بگه : اوه تو فقط یه بچه ی تابستونی هستی :D: :D: :D:

    شما یه باستان شناسید. بعد از مدت‌ها کاوش بالاخره یه سرنیزه باستانی از زیر خاک پیدا می‌کنی. کشف خیلی بزرگیه. روی این سرنیزه تحقیق می‌کنید و معماهای بسیاری در موردش ذهن شما رو به خودش مشغول می‌کنه. به مرور به این فکر می‌کنید که باید برای حل این معماها بیشتر کاوش کنید. همونجا در محل کشف قبلی بیشتر می‌گردید و نا گهان جنازه نیزه‌دار رو پیدا می‌کنید. ماجرا خیلی پیچیده تر میشه. حالا نه تنها رازهای قبلی حل نشده، بلکه رازهای جدیدی اضافه شده. شما سه سال ررو صرف تحقیق روی این نیزه‌دار و ادوات همراهش می‌کنید. بعد از سه سال که غرق در راز و رمزها بودید، یه روز تو همون محل کاوش‌ها، وقتی که داشتید فقط دنبال یه تیکه گم شده از سپر نیزه‌دار می‌گشتین… یک نفر روی شونه شما می‌زنه و میگه: «ببینم دوست من. توای که سه ساله سرت رو توی این گودال کردی تا رازهای بی‌اهمیت پوتین و سپر این نیزه‌دار رو کشف کنی، شده تا حالا فقط چند قدم از این گودال دور بشی و نگاهی به بالا سرت بندازی؟» شما با تعجب به حرفش گوش میدید و کمی سرتون رو بالا می‌گیرید… و تازه اون وقت…
    وای خدایا، این گودال فقط اتاقک نگهبانی جلوی دروازه‌ی قصری باشکوهه که من سه ساله جلوی دروازه‌اش خودم رو معطل کردم… دنیای بزرگی پشت این اتاقک بی‌اهمیت بود که من تازه دارم می‌بینمش.
    واقعاً‌ کی به تایوین لنیستر احمق و نقشه‌های کودکانه‌اش اهمیت میده وقتی که بفهمید…!!

      نقل قول

  • م.م.استارک: بهتون ایمیل زدم.

    شما یه باستان شناسید. بعد از مدت‌ها کاوش بالاخره یه سرنیزه باستانی از زیر خاک پیدا می‌کنی. کشف خیلی بزرگیه….

    دمتون گرم
    کامتتون به شدت وسوسه کننده بود. نمیتونم تا ترجمه شدنش صبر کنم، باید برم جلو جلو بخونمش

      نقل قول

  • نمیدونم چرا ولی در حال خوندن فصل احساس کردم سرسی خیلی خالیه…ینی خوندن فصل از زبون اون لطف خاصی نداره :-( اصلا ادم پیچیده ای نیست ب نظرم :sf:

      نقل قول

  • خوب لزومی نداره که حتماً شخصیت پیچیده‌ای باشه. داووس هم شخصیت پیچیده‌ای نبوده، اما روایتگر وقایع مهمی بوده تا الان. سرسی هم شاید شخصیت خیلی عمیقی نباشه،‌ اما تاثیری که قراره در ادامه داستان بذاره واقعاً عمیقه ;-)

      نقل قول

  • م.م.استارک: بهتون ایمیل زدم.

    شما یه باستان شناسید. بعد از مدت‌ها کاوش بالاخره یه سرنیزه باستانی از زیر خاک پیدا می‌کنی. کشف خیلی بزرگیه. روی این سرنیزه تحقیق می‌کنید و معماهای بسیاری در موردش ذهن شما رو به خودش مشغول می‌کنه. به مرور به این فکر می‌کنید که باید برای حل این معماها بیشتر کاوش کنید. همونجا در محل کشف قبلی بیشتر می‌گردید و نا گهان جنازه نیزه‌دار رو پیدا می‌کنید. ماجرا خیلی پیچیده تر میشه. حالا نه تنها رازهای قبلی حل نشده، بلکه رازهای جدیدی اضافه شده. شما سه سال ررو صرف تحقیق روی این نیزه‌دار و ادوات همراهش می‌کنید. بعد از سه سال که غرق در راز و رمزها بودید، یه روز تو همون محل کاوش‌ها، وقتی که داشتید فقط دنبال یه تیکه گم شده از سپر نیزه‌دار می‌گشتین… یک نفر روی شونه شما می‌زنه و میگه: «ببینم دوست من. توای که سه ساله سرت رو توی این گودال کردی تا رازهای بی‌اهمیت پوتین و سپر این نیزه‌دار رو کشف کنی، شده تا حالا فقط چند قدم از این گودال دور بشی و نگاهی به بالا سرت بندازی؟» شما با تعجب به حرفش گوش میدید و کمی سرتون رو بالا می‌گیرید… و تازه اون وقت…
    وای خدایا، این گودال فقط اتاقک نگهبانی جلوی دروازه‌ی قصری باشکوهه که من سه ساله جلوی دروازه‌اش خودم رو معطل کردم… دنیای بزرگی پشت این اتاقک بی‌اهمیت بود که من تازه دارم می‌بینمش.
    واقعاً‌ کی به تایوین لنیستر احمق و نقشه‌های کودکانه‌اش اهمیت میده وقتی که بفهمید…!!

    من کتابو نخوندم. این قسمتی از کتابه؟

      نقل قول

  • magenta:
    اگر بین سه فرزند لرد تایوین یک چیز مشترک وجود داشته باشد همانا تنفر شدید از پدر والامقامشان است .
    در واقع تیریون کاری را کرد که سرسی آرزو داشت جیمی جرات انجامش را داشته باشد .
    حتی درباره رابرت هم قاتل شاه باید جیمی بود و نه شراب .

    درباره این طرز تنفر از تیریون هم شاید تنها جواب همان دلیلی باشد که لرد تایوین هم داشت که همان مقصر بودن در مرگ مادر است .
    البته درباره سری ، در این اواخر تیریونکاملا” به یک رقیب سیاسی تبدیل شده بود و ربطی به رابطه خانوادگی آنها نداشت .

    دلیل اصلی نفرت تایوین از تیریون ظاهر مضحک اون بود . ما بارها شاهد این بودیم که تایوین به شدت از تمسخر بیزاره و حاضره هر کاری بکنه تا از مسخره شدن توسط دیگران دور بشه . تیریون باعث شده بود تا یه تمسخر ابدی گریبانگیرش بشه
    حرف بانو جنا عمه تیریون هم برای همین انقدر به مذاق تایوین تلخ بود

      نقل قول

  • م.م.استارک:
    اینجا خیلی بحث خوبی شکل گرفته. دوست دارم تو بحث شرکت کنم. خودم کلی حرف دارم. اما زینب کوچولو نمی‌ذاره

    حداقل کامنتای دیگران رو میخونین.
    من تا اینجای کتاب نخوندم و بخاطر اسپویل، حتی وارد پست فصل ها نمی شم :-(

      نقل قول

  • من به نظرم تایوین نماد پدری بیرحم و سخت گیر است .مردی با شکوه و پر زرق و برق که حاضره همه چیز را فدا کنه تا اون شکوه و عظمت حفظ بشه …توخالی بودن او روز به روز بیشتر فاش می شه …
    مرگ او به دست پسرش نمایانگر فروپاشی اعتقادات او راجع به خانواده است ..کدام خانواده؟ او جز یک مرد خودخواه و مغرور نبود ..و البته بی رحم ..دخترش را فروخت ..جیمی را هم و آخری. ..اصلا قابل فروش نبود کالایی بنجل. .. خاری در چشمش…
    ولی خوابیدن با فاحشه واقعا از او بعید بود …شاید آنجا بود که به سوالی پاسخ دهد یا چنین چیزی…..
    اگر هم به همین منظور شی را به تختش آورده باشد معلوم است که مارتین خواسته کاملا او را لجن مال کند…

      نقل قول

نظر شما چیست؟

:bye: 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
B-) 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:head: 
:lol: 
:ostad: 
:faight: 
:ssad: 
:shame: 
:og: 
:shook: 
:sleep: 
:cheer: 
:tanbih: 
:mass: 
:snaped: 
:donot: 
:cun: 
:gslol: 
:winksmile: 
:secret: 
:stop: 
:bl: 
:respect: 
:sh: 
:shok: 
:angry: 
:noo: 
:han: 
:sf: 
:aa: 
:notme: 
:D: 
:fight: 
:gol: