Performancing Metrics

مقالات اختصاصی

تحلیل و بررسی رابطه آریا و سانسا در فصل هفتم سریال

نویسنده نوید لنیستر

نویسنده: اسعد رحمانی

با توجه به روالی که داستان بازی تاج و تخت در پیش گرفته بود بنظر آرزوی قلبی مشترک طرفداران, زنده ماندن باقی ماندگان خاندان استارک بود. اما این داستان پر از سورپرایز دوباره سورپرایز کرد. طوری که نه تنها آریا و سانسا و برن زنده ماندند بلکه دوباره در خانه با هم ملاقات کردند. همچنین در اتفاقی غیره منتظره تر رفتاری سرد با هم داشته اند. برن که داستانش مشخص است به قول میرا رید برن استارک در آن غار مرد. اما سانسا و آریا را چه شده است؟ آیا منطقی نیست که انتظار داشته باشیم که مثل دو خواهر که سال ها از هم دور بوده اند پای درد ودل ها و رازها و سرگذشت یکدیگر بنشینند و قابل اعتمادترین فرد برای یکدیگر باشند؟

می توان در یک کلام هر اتفاق غیرمنتظره ای در تاج و تخت را توجیه کرد.” این داستان همیشه غیرمنتظره و غیرقابل پیش بینی بوده است.” اما آیا این اتفاقات غیر منتظره غیرمنطقی بوده اند؟ اگر از متافیزیک داستان بگذریم نه تنها هیچ اتفاقی غیرمنطقی نبوده بلکه مبتنی بر زندگی واقعی و ذات انسان نیز بوده است. پس چه منطقی پشت رابطه سرد آریا و سانسا خوابیده است؟
بیایید نگاهی دوباره به آنچه که دیده ایم بیندازیم. جان رفته و سانسا بانوی وینترفل است و آریا برمیگردد. اولین ملاقات بعد از سال ها چگونه بود؟ سانسا در سرداب آریا را می یابد که در کنار مرقد پدر ایستاده است. قبل از هر حرکت احساسی و پریدن بغل یکدیگر آریا اولین پالس سرد را می فرستد:” حالا باید تو را بانوی وینترفل خطاب کنم؟” و بعد از آن آنچه که انتظار می رود اتفاق می افتد خوش و بش دو خواهر بعد از سالها البته بدون شور و شوق زیاد. اما از این ملاقات همین کلام آریا برای ما کافی است که متوجه شویم که آریا به هر دلیلی که هست حس خوبی به ریاست سانسا ندارد و به او حسودی می کند. شاید خودش را بیشتر مستحق این پست می داند زیرا همیشه برعکس سانسا کارهای مردانه را دوست داشته و برای یادگرفتن آن ها تلاش کرده است و حداقل خود را از سانسایی که همیشه مشغول گلدوزیی بوده برحق تر برای ریاست وینترفل که امری مردانه است, می بیند. این سردی یک طرفه نبوده و از طرف سانسا هم بر شدت آن افزوده شده است. در شمشیرزنی تمرینی برین و آریا نگاه های سانسا به مبارزه ی خوب آریا رضایت بخش نبود و نوعی حس حسودی به این مهارت آریا در آن ها دیده می شد.
می توان این اتفاقات را به حساب حسودی های دخترانه واریز کرد اما هرچه باشد این حسودی های جزیی به اختلافات بزرگتری منجر شده اند. از طرف آریا حس بی اعتمادی نسبت به سانسا ایجاد شده چراکه احساس می کند که سانسا درنظر دارد به جان خیانت کند و وینترفل را برای خود تصاحب کند. از طرفی سانسا احساس می کند که آریا دیگر آریای سابق نیست و او را متفاوت از خواهری که داشته می بیند. تا جایی که ادعا می کند دیگر او را نمی شناسد.

در طول این اختلافات آریا بیرحمانه به سانسا تاخته است. اما آیا آریا در این مورد منصفانه قضاوت کرده است؟
هنوز معلوم نیست در سر سانسا چه می گذرد آیا می خواهد به جان خیانت کند یا لیتل فینگر را بازی می دهد؟ اما هر چه باشد اتهامات آریا به او مخصوصا در مورد خیانت به پدرش و راب بسیار ناجوانمردانه و دور از واقعیت است. آریا سانسا را دختری تصور می کند که بعد از مرگ پدرشان در قلعه های مختلف مثل یک لیدی در کمال آسایش زندگی کرده است در حالی که خودش همواره در حال فرار و سفر بوده است و سختی کشیده است. آریا در این مورد سخت در اشتباه است. چرا که او همیشه همراهان خوب یا حداقل همراهانی که با او خوب بوده اند داشته است. از یارن که او را از قدم گاه پادشاه فراری داد تا انجمن برادری و سندور کلگین و جکن هاگار. حتی مدتی که در هرنهال بود تایون او را پادوی خودش کرد و شکنجه و اذیت نشد. اکثر سختی هایی که در براووس کشید مراحلی از آموزشش برای بی چهره شدن بود و نمی شود آن را بدی در حقش تلقی کرد. اما از طرفی دیگر سانسا تحت شکنجه های روحی و جسمی از طرف جافری و رمزی که برای همه آشنا هستند قرار گرفت. بارها توسط بیلیش به بازی گرفته شد حتی خاله اش هم با او بد رفتار کرد. نمی شود نادیده که در کنار همه این ها مدتی گروگان سرسی بیرحم بود. در این میان تنها تیریون مقداری با او مهربان بود. پس آریا بنظر زیادی تند به او می تازد و در کلامش مقداری حس حسودی به “لیدی آو وینترفل” دیده می شود.

از طرفی نقشی که سانسا در بازپس گیری وینترفل و قوی شدن استارک ها داشته است بسیار پررنگتر از نقش آریا و حتی جان است. چرا که بدون دوراندیشی و فکر او جان نه برای گرفتن وینترفل می آمد و نه شانسی برای زنده ماندنش در نبرد حرام زاده ها بود.
آریا در خواندن ذهن سانسا نیز اشتباه کرده است زیرا سانسا حاکمیت وینترفل را هم به جان و هم به برن پیشنهاد داد.

بنظر می رسد حداقل در حضور برادرهایش علاقه ای به آن ندارد و محتمل است که این حرکاتش بازی دادن بیلیش و رو کردن مدرکی برای خلاصی از شر او بدون از دست دادن شوالیه های ویل باشد. زیرا در میان تمام اعضای خاندان استارک با احتساب جان, سانسا تنها کسی است که قواعد بازی را بلد هست چرا که او ناخودآگاه در حضور سرسی و لیتل فینگر تجربه کسب کرده و از سختی هایی که کشیده درس گرفته است. فرستادن برین به قدم گاه پادشاه بعد از پیشنهاد بیلیش به مداخله او در رابطه ی دو خواهر بنظر حرکتی هوشمندانه ای از طرف سانسا بود. زیرا احساس کرد که بیلیش در نظر دارد از طریق برین اختلافات آریا و سانسا را تشدید کند.

اما چرا سانسا در صورت میل درونی هم خیانت نخواهد کرد؟در تریلرها دیالوگی از سانسا پخش می شودکه می گوید: وقتی که برف می بارد و بادهای زمستانی شروع به وزیدن می کنند گرگ تنها میمیرد اما گله زنده می ماند. این دیالوگ برای قسمت آخر باقی مانده است و بنظر فاش کننده قدم تعیین کننده سانسا است. در این دیالوگ به صراحت به لزوم اتحاد گرگ ها برای بقا اشاره می شود پس سانسا با خیانت به جان خود را از بقیه گرگ ها جدا نمی کند چرا که خیانت به جان, آریا و برن را نیز در مقابل او قرار می دهد. با تمام این اوصاف اگر هویت پدر و مادر جان فاش شوند با توجه به انصراف برن, سانسا حاکم شرعی و قانونی وینترفل است.
در هر صورت قسمت آخر فصل هفت در راه است و به احتمال خیلی زیاد سانسا مهره های تعیین کننده ای حرکت خواهد داد و به تردیدها در مورد سناریوی درون ذهنش پایان خواهد داد. تا جایی که من می دانم او حرکتی در جهت انشقاق گرگ ها برنخواهد داشت و منطقی است که ما هم تغییر رویه بدهیم و برای اولین بار حداقل در نزاع های خواهرانه آریا و سانسا, حق را به آریا ندهیم.

درباره نویسنده

نوید لنیستر

تلگرام: navidlannister@
اینستاگرام: navidlannister
نویسنده و مترجم مطالب سایت، ادمین کانال

۶۲ دیدگاه

  • کاملا موافقم
    در دیالوگی آریا به سانسا میگه:” و تو انقدر احمق بودی که باور کنی!”
    اونوقت اریایی که به نظر میاد بالغ شده اونقدر احمق بود که حکم خیانت رو دختری بزنی که سعی نکرد هویتش رو عوض کنه و تبدیل به یه ادم بی چهره بشه بلکه واقعا یه استارک واقعی بود!
    متاسفانه طرفدارای اریا همیشه حق رو به اریا میدن اما ایندفعه حق با سانسا بود نه اریا
    اگه اریا به جای سانسا گروگان سرسی میشد معلوم نبود که بلایی سر خودش به خاطر زبون تند و تیزش گیرش میومد
    اما سانسا واقعا صبور و آروم بود.
    همیشه گوش میداد و برعکس برن و اریا که اواره بودن واقعا هویت استارکیش رو حفظ کرد
    اریا واقعا شبیه لیانا نیست…شاید لیانا هم عاشق مبارزه بود اما…اریا واقعا با خوی پسرونش یکی شده
    اما سانسا بهم نشون داد که بلاخره تا یه حدی میشه پیش رفت
    مثل تیکه تیکه کردن رمزی!
    با اینکه من اصلا شخصیت مورد علاقه ندارم اما تنها استارک های واقعی که دیدم بنجن و سانسا بودن…
    دقیق معلوم نیست جان چند ماهه که شمال نیست
    اما شاید پنج یا چهارماه شمال رو دست سانسا داده که این زیاده رویه!

      نقل قول

  • سلام.خیلی ممنون بابت مقاله.
    تا حدودی با حرفاتون موافقم ولی اینم در نظر بگیرید تو دنیای مارتین هرکسی چوب کار خودشو میخوره.مثل مرگ راب,قطع شدن دست جیمی,مرگ ند و …. سانسا هم هر بلایی سرش اومد بخاطر حماقت خودش بود.اگه اون تو کتاب اول به سرسی نمیگفت که باباش میخواد فراریشون بده شاید این اتفاقا واسشون نمی افتاد.پس نباید بیخود واسش دل سوزوند.
    میدونم ربطی به این بخش نداره ولی چیزی که واسم خیلی جالبه دلم میخواد برخورد سم با دنریس رو ببینم

      نقل قول

  • آریا از همون اولین قسمت این فصل ، اسم خودش رو تو لیست قهرمانهای این داستان آورد ( ما هم هممون قهرمانها رو بیشتر دوست داریم)
    در صورتی که سانسا تقریبا همیشه مورد تحقیر و شکنجه بوده پس قهرمان بودن سانسا یه جورایی دور از باورمون بوده- اما رفتارهای سانسا داره بهمون میگه خودمون می تونیم قهرمان باشیم در عین ساده بودن ( چون سانسا نه جادو بلده و نه زور زیادی برای مبارزه و نه اژدها و یا یک سپاه جان برکف_ تازه تو چهره اش هم یه حسی داره که انگار میترسه یا قاطع نیست یا … )

    این مقاله دید منو خیلی نسبت به سانسا عوض کرده
    این فیلم از نظر حرفهایی که توش زده شده و نکته هایی که میگه واقعا فوق العادست
    نکات سیاسی ، شناخت آدمها ، جملات تاثیر گذار مثلا ( جان به سانسا می گه : هر جمله ای که قبل از ولی باشه مزخرفه ) و …
    با هیچ فیلمی مثل این فیلم حال نکردم

      نقل قول

  • فراموش نکنیم ما زمانی با سانسا آشنا شدیم که اون آرزوی رفتن از وینترفل رو داشت. از شمال بدش میومد. دختری از خودراضی و حسود با آرزوی ملکه شدن. به نظرم هر بلایی که سر سانسا اومد تاوان کارهای خودش بود.
    مطمئن هستم اگه به جای سانسا آریا تو کینزلندیگ زندانی سرسی میشد خیلی راحت راهی برای فرار کردن پیدا میکرد. کما اینکه بارها برای سانسا فرصت پیش اومد. از همراهان خوب آریا گفتین. خب این همراهان یجورایی خود آریا انتخاب کرد که پیششون باشه. سندور کلگین مگه به سانسا نگفت بیا باهم فرار کنیم به شمال. ولی سانسا ترجیح داد به جای ریسک کردن و سختی کشیدن مث یه پرنسس بشینه تو اتاقش تا استنیس با اسب سفیدش بیاد نجاتش بده. یا زمانی که بیلیش داشت میبردش به رمزی بفروشتش برن اومد که همراهش باشه ولی اون بیلیش رو انتخاب کرد. نمیشه گفت آریا شانسش بیشتر بوده و دوستای خوبی داشته بهتره بگیم آریا در لحظه های سخت تصمیمات بهتری گرفته و انتخابهای بهتری داشته.
    یا مثلا وقتی کل خاندانش تو بدبختی بودن سانسا تو فکر عروسی با لرد گل رز بود که بره لیدی های گاردن بشه. که تاوانشم ازدواج با تیریون بود.
    یا تو قضیه دعوای آریا و جفری. به جای طرفداری از خاندانش طرف سرسی رو گرفت و تاوانشم داد. گرگش کشته شد.
    رابطه بین سانسا و آریا یا حتی سانسا با برادرانش از اول هم خوب نبود. به خاطر شخصیبت بد خود سانسا. تو فصل قبل هم سانسا از جان خواست که اونو ببخشه
    ممکنه تو قسمت بعدی یه دفعه شاهد تغییر شخصیت سانسا و گرفتن یه تصمیم عاقلانه از طرف اون باشیم ولی سانسا هنوز همون سانساست

      نقل قول

  • خب فردا قسمت آخر هم پخش می‌شه و ای کاش ده قسمت بود! انتظار برای فصل هشتم کار خیلی سختیه.
    سانسا هم به جان خیانت نمی‌کنه و قطعاً کار لیتل‌فینگر تمومه.

      نقل قول

  • میگن سانسا هر زجری که کشیده نتیجه ی حماقت خودش بوده، نتیجه ی حماقت نبوده نتیجه ی اعتماد بوده فقط ، به بیلیش اعتماد کرد حتی کتلین و ند و سرسی هم گول بیلیشو خوردن پس نمیشه به سانسا سر این خورده گرفت، دلیل اینکه از اونجا فرار نکرد هم این بود که فک میکرد استنیس میبره درواقع همه همینطوری فک میکردن حتی سرسیم اینطوری فک میکردو میخواست خودکشی کنه پیروزی لنیسترا تو اون جنگ خیلی لحظه ی اخری بود و واسه همه دور از ذهن بود.

      نقل قول

  • با عرض سلام مجدد .
    یکی از ایراداتی که نسبت به فصل هفتم سریال گرفته می شود و شما هم به آنها اشاره کردید ، روابط سرد بین آریا ، سانسا و برن است . خب ، شما انتظار دارید آنها چون فرزندان یک خانواده هستند ، بعد از مدتها دوری ، حالا که به هم رسیده اند گرما و صمیمیت بیشتری از خود نشان دهند ، اما شما توانایی های آنها و رنج هایی را که برای رسیدن به این توانایی ها پشت سر گذاشته اند را در نظر نمی گیرید (حالا بگذریم از اینکه وقتی هم در آغاز فصل اول سریال در کنار هم بودند خیلی با هم نمی ساختند) برن آن همه رنج و سختی را پشت سر گذاشت و تبدیل به کلاغ سه چشم شد ، اما هنوز بخشی از وجودش برن است و آن رفتار سردی را هم که با میرا داشت نباید به پای این گذاشت که او دیگر هیچ احساسی ندارد . برن از همه حوادثی که بر خانواده اش گذشته با قدرتی که بدست آورده آگاه شده است ، دقیقاً می داند آنها چه کرده اند و کجا هستند ، فقط وقتی حضور آریا را احساس کرد کمی از اینکه بجای مقر پادشاهی ، به وینترفل آمده تعجب کرد اما تعجبش را آشکارا نشان نداد چون چنین کاری از کلاغ سه چشم انتظار نمی رود! شما عید نوروز را در نظر بگیرید ؛ در این چند سال اخیر که شبکه های اجتماعی و گوشی های هوشمند همه گیر شده ، از لحظه سال تحویل تا وقتی مثلاً پسر خاله تان را ببینید ده بار و بلکه صد بار در تلگرام و اینستاگرام و … برای هم پیغام فرستاده اید و عید را تبریک گفته اید و از احوال هم خبر دارید ، خب ، وقتی همدیگر را می بینید و روبوسی عیدانه را به جا می آورید به نظرتان رفتارتان نسبت به قدیم که این چیزها نبود و از هم خبر نداشتید خشک تر و تصنعی تر نیست؟!!! آریا و سانسا هم هرکدام تجربیات متفاوت اما عمدتاً ناخوشایندی را پشت سر گذاشته اند که شدیداً در روحیه آنها تاثیر گذار بوده است . در واقع برداشت بنده این است که هرچند ملاقات آنها می توانست صمیمانه تر باشد اما رفتاری که در این فصل از خودشان نشان داده اند کاملاً حساب شده و احتمالاً با مشورت یک رواشناس آشنا به فنون بازیگری بوده است!

    در ضمن هرچقدر هم که بگویم در سریال اینطور و آنطور ، باز با آنچه در کتاب گذشته و قرار است بگذرد ، تفاوت دارد . حالا آریا شاید همان باشد ، اما سانسا کتاب مطمئناً یک دهم سختی های سانسای سریال را هم نکشیده و نخواهد کشید (منظورم دوره ایی است که در سریال سانسا اسیر رمزی است و در کتاب چنین اتفاقی نمی افتد!)

    و یک چیز دیگر ؛ چرا سانسا باید به برین اعتماد می کرد؟! او بالیش را می شناخت و آنقدر ساده بود که چون بالیش او را از دست لنیسترها و خاله دیوانه اش نجات داده بود به او اعتماد و اطمینان پیدا کرده بود و نمی دانست رمزی قرار است چه بلایی سرش بیاورد . اما برین برای او یک غریبه بود که خیلی راحت ممکن بود به او دروغ گفته باشد تا به سرسی تحویلش دهد! همانطور که آریا هم حاضر نشد با برین همراه شود و سگ را ترجیح داد! این ما بودیم که می دانستیم برین چقدر درستکار و مصمم است ، نه آنها . بنابراین عدم انتخاب برین را نباید جزو اشتباهات آریا و سانسا حساب کرد .

      نقل قول

  • اگه از دید سریال به موضوع نگاه کنیم هر دو خواهر اشتباهاتی داشتن آریا می تونست اسم تایون رو به جاکن هگار بگه ولی نگفت ولی از دید کتاب نگاه کنیم آریا حق داره از سانسا نفرت داشته باشه چون در کتاب اول با توجه شهادت دروغ به نفع سرسی و لو دادن نقشه پدرشون باعث نابودی خاندانشون شد اگه شهادت دروغ نمی داد شاید ند مجبور می شد به وینترفل برگرده در حالی که سانسا در وینترفل هم شاهد رذالت و توهین جافری به راب بود ولی به قول آریا تو عاشق این بودی کنار مردی زیبا که روی تخت آهنین نشسته .. بنشینی… ولی من می خواستم با پدرم به نبرد برم این نشون میده گرگ ها گرچه تنها هستن ولی با هم زوزه می کشن در حالی که سانسا خودشو به شیرا فروخت به خاطر شهادت دروغ سانسا خون مایکاه پسر بی گناه پایمال شد پس من دلیلی برای معصومیت سانسا نمی بینم سانسا شیفته قدرت
    اگه دقیق تر نگاه کنبم سانسا و سرسی مثل هم هستن هردو با نام های خانوادشون و با غرور زیبایشون زندن ولی هر وقت که بخوان به خانوادشون پشت می کنن هردو به پدراشون ایمان نداشتن و تظ
    تظاهر به دوست داشتنشون می کنن… سرسی تایون رو مقصر ازدواج خودش با رابرت می دونه در حالی که خودش مشتاق تر بود و وقتی هم لازم بود از برادرش سوء استفاده کرد و بهش خیانت کرد سانسا هم در حالی که خودش این همه اصرار به ازدواج جافری را کرد پدرش رو مقصر می دونه که اونقدر باهوش نبود تا بتونه ازش محافظت کنه در حالی که همیشه می خواست ازش دور باشه و حالا هم از جان برای رسیدن به شمال متحد استفاده کرد و زمانی که پای ویل وسط اومد به جان اعتماد نکرد و حاضر شد جان دوتا برادرش رو کاملا به خطر بندازه تا انتقامشو از رمسی بگیره همون کاری که سرسی با مارجری کرد و مسبب مرگ تامن شد
    اگه می گید سانسا سیاست مدار شده و حدودا ۵ ماه بر وینترفل حکومت کرده دیگه اینو انجام نده پس باید چیکار کنه؟
    سانسا یک گرگ نیست و گرگی که تن به قلاده بده تا زنده بمون گرگ نیست و یک گرگ فقط به وینترفل حکومت میکنه

      نقل قول

  • اول اینکه قضاوت کردن بر مبنای سریال اشتباه است ، زیرا خیلی اتفاقات غیرمنطقی به بهانه کم بودن وقت رخ داده که به زیبایی داستان ضربه زده است ،
    یکی از بدترینشان همین ازدواج با رمزی بود ،
    ولی این نظریه که سنسا در حال بازی دادن همه است را می پسندم ، چون تنها راه از بین بردن بیلیش همین است ،
    ضمنا” آریا هم باید با چشم خود ببیند که خواهرش از او باهوشتر و سیاستمدار تر است ،
    اگر در قسمت قبل جان ملکه بودن دنریس رو پذیرفت ، این قسمت نوبت آریاست که مقابل سنسا زانو بزنه ،

      نقل قول

  • من اگه قرار باشه از بین دنریس و سرسی و سانسا و آریا یه ملکه انتخاب کنم اونم آریا استارکه
    سرسی که تا الان شاهدش بودیم چیزی از مد کینگ کم نداره
    دنریس هم هر کاری که سرسی انجام داده اینم انجام داده … تنها تفاوتشون اینه که دنریس چون در بچگی مورد ظلم قرار گرفته و بی پناه بوده در حق برده ها و خدمتگذاراش مهربان هست ولی دنریس حتی درست نتونست در آستاپور و مرین حکومت کنه چون افراطی اون تمام برده دارها رو به صلیب کشید در حالی که همهشون گناهکار نبودن و باعث نفرت بیشتر در بین برده داران و برده ها شد در حالی که می تونست قوانین وضع کنه یا اینکه وقتی رندیل تارلی جلوش بهش حقیقت رو گفت دنریس در جواب بهش گفت یا زانو بزن یا بمیر به نظرتون دنریس چه فرقی با سرسی داره هردو کسایی که جلوشون تعظیم نکنن آتیش میزنن و با کسانی بهشون احترام بذارن و زیباییشون رو تصدیق کنن با محبت رفتار می کنن و تنها فقط به فکر رسیدن به قدرت هستن و فکر می کنن بهتر از همدیگه حکومت می کنن و خود رای هستن دنریس به ازدهاهاش می نازه و سرسی به افتخارات و کاردانی های تایون
    ولی آریا تنها کسی که مث آدم عادی در بین مردم زندگی کرد با یه کشاورز و دخترش غذا خورد و شاهد این بود که کلگین با زور پولشون رو ازشون گرفت حتی با سرباز های لنیستر هم غذا خورد و فهمید مردم صلح و مهربانی می خوان و از جنگ برای قدرت خسته شدن ولی به خاطر جناح های کشورشون مجبورن بجنگن آریا یاد گرفته که هر کس رو چطور بکشه تا خونش گریبانگیرش نشه ولی کسایی رو میکشه که مطمئنه ظالمن می تونست در مهمانی والدر فری جیمی رو بکشه ولی نکشت چون دلیلی برای کشتن جیمی نداشت آریا پاک برای خودش ارزش قائله ومنتظر کسی نیست تا بیاد نجاتش بده و از تن و زیباییش برای رسیدن به قدرت استفاده نمی کنه بلکه همونطور که یاد گرفته هزار راه برای کشتن پیدا کنه برای حل یه مسئله هزار راه پیدا می کنه اگه از ذهن تیزش استفاده کنه می تونه سیاست مدار قابلی بشه

      نقل قول

  • magenta:
    اول اینکه قضاوت کردن بر مبنای سریال اشتباه است ، زیرا خیلی اتفاقات غیرمنطقی به بهانه کم بودن وقت رخ داده که به زیبایی داستان ضربه زده است ،
    یکی از بدترینشان همین ازدواج با رمزی بود ،
    ولی این نظریه که سنسا در حال بازی دادن همه است را می پسندم ، چون تنها راه از بین بردن بیلیش همین است ،
    ضمنا” آریا هم باید با چشم خود ببیند که خواهرش از او باهوشتر و سیاستمدار تر است ،
    اگر در قسمت قبل جان ملکه بودن دنریس رو پذیرفت ، این قسمت نوبت آریاست که مقابل سنسا زانو بزنه ،

    اگه قراره که به هرکس باهوشتر و سیاست مدار تره زانو زد به نظرم به بیلیش باید زانو زد

      نقل قول

  • magenta:
    اول اینکه قضاوت کردن بر مبنای سریال اشتباه است ، زیرا خیلی اتفاقات غیرمنطقی به بهانه کم بودن وقت رخ داده که به زیبایی داستان ضربه زده است ،
    یکی از بدترینشان همین ازدواج با رمزی بود ،
    ولی این نظریه که سنسا در حال بازی دادن همه است را می پسندم ، چون تنها راه از بین بردن بیلیش همین است ،
    ضمنا” آریا هم باید با چشم خود ببیند که خواهرش از او باهوشتر و سیاستمدار تر است ،
    اگر در قسمت قبل جان ملکه بودن دنریس رو پذیرفت ، این قسمت نوبت آریاست که مقابل سنسا زانو بزنه ،

    به نظر من مشکل اصلی آریا با سانسا در گذشته نیست مشکل متحد بودن سانسا با بیلیش و عدم پاسخ سانسا به توهین های لرد های شمال به جان و فکر میکنه سانسا از به قدرت رسیدن جان ناراحت باشه
    خدایی نگاه کنیم سانسا از رسیدن قدرت به جان ناراحته چون سانسا پیروزی وینترفل رو مال خودش میدونه و همچنین ازون جایی که با دوتا از دشمناش ازدواج کرده پس نمی تونه اقتدار لیانا مورمنت رو داشته باشه و لرد های شمال هم اینقدر مغرور هستن که خوششون نمیاد به یه زن جواب پس بدن از یه نظر هم جان مشروع نیست
    بنابراین سانسا فقط از جان استفاده کرد و موقعیتش پیش بیاد از برن استفاده می کنه

      نقل قول

  • magenta:
    اول اینکه قضاوت کردن بر مبنای سریال اشتباه است ، زیرا خیلی اتفاقات غیرمنطقی به بهانه کم بودن وقت رخ داده که به زیبایی داستان ضربه زده است ،
    یکی از بدترینشان همین ازدواج با رمزی بود ،
    ولی این نظریه که سنسا در حال بازی دادن همه است را می پسندم ، چون تنها راه از بین بردن بیلیش همین است ،
    ضمنا” آریا هم باید با چشم خود ببیند که خواهرش از او باهوشتر و سیاستمدار تر است ،
    اگر در قسمت قبل جان ملکه بودن دنریس رو پذیرفت ، این قسمت نوبت آریاست که مقابل سنسا زانو بزنه ،

    اگه قرار در برابر کسی زانو زد آریا خودش کل خاندان فری رو کشت و هیچ کس هم نفهمید کار کیه و یکی از متحد های لنیستر رو بدون جنگ له کرد و انتقام مرگ مادر و برادرشو گرفت بیلیشم که دیگه عددی نیست آریا جوری سقطش می کنه که انگار تصادفی بوده
    ولی دلم می خواست شاهد بازی چهره بین این دو بودم

      نقل قول

  • یه نگاه دقیق به سریال بندازید؛
    آریا به سمت مقر پادشاهی در حال حرکت بود عواقبش؟
    یا اریا سرسی رو میکشت و کسی نمیفهمید که بعیده یکم
    یا اریا کشته میشد و میفهمیدن آریا استارکه!
    یعنی یه درصد فکر کنید میدونستن یه استارک این کارو کرده عواقبش یه جنگ بود
    اریا وقتی فهمید وینترفل مالِ جانه به امید یه خونه رفت شمال
    خونه ای که سانسا گرفتش نه جان!
    آریا طرفدار خشونته چون فکر میکنه خشونت همیشه موفقیت امیزه
    سرسی هم طرفدار خشونته
    اما برعکس دنریس مهربونیش رو تقریبا نشون میداد و باعث شد ملکه ی چند شهر بشه
    سانسا هم مثل دنریس نه سرسی!
    سانسا شاید سیاست رو یاد گرفته باشه اما اون قلبا متفاوته؛
    “لرد های شمال مغرورند”
    این حرفی بود که سانسا زد اگه اریا مسئول وینترفل بود خیلی بد میشد
    مثلا یکی یه حرف راجب جان بزنه و اریا مثل همیشه کنترلش رو از دست میداد
    من حق رو متاسفانه به سانسا میدم چون این فصل واقعا فیلمنامه گند زد به شخصیت اریا :(

      نقل قول

  • بازهم تاکید می کنم که مبنای تحلیلتون رو حوادث سریال قرار ندید چون خیلی از اونها غیرمنطقی است ،
    موضوع این است که آریا هم بی اشتباه نیست ، اون روی مهربانی و شفقت خود رو از دست داده ،
    حال با قدرتی که بدست آورده می تونه ذهن سنسا رو بخونه ،
    اما یک نکته ظریف رو نباید از یاد برد ، همیشه آنچه که بهش فکر می کنیم مبنای عملمون نخواهد بود ،
    شاید سنسا توی دلش خواستار حکومت کردن باشه اما در عمل خیانت نخواهد کرد ،
    چون به هرحال فکر تا موقعی که به عمل نرسیده نباید ملاک قضاوت باشه .
    اشتباه آریا قضاوت قاطعه که حتی یک درصد هم احتمال خطا نمی ده ،
    اشتباه سنسا هم اینه که فکر می کنه درس سیاست رو به خوبی یاد گرفته در حالی که شاید رودست بخوره .

    خط داستانی وینترفل هم مشخه ، جون با وجود جدا شدن جان از آنها ، استارک ها باید تکلیفشون رو با هم مشخص کنند ،
    و این بدون زحمت نخواهد بود

      نقل قول

  • با عرض سلام مجدد .
    خب ، قسمت هفتم سریال را هم دیدیم و همه چیز دقیقاً همانطور که پیشبینی (یا به معنای صحیح تر اسپویل) شده بود پیش رفت و داستان هم دقیقاً انطباق کامل دارد با آنچیزی که به عنوان فیلمنامه فصل هشتم منتشر شده! بنابراین به آن دوستانی که می گفتند این فیلمنامه جعلی است اطمینان می دهم که چنین نیست و با این شیوه پایان در فصل هفتم ، باید انتظار وقوع همان فیلمنامه را عیناً داشته باشیم و حتی اگر خود مارتین هم حاضر شود برای تغییر فوری و اضطراری در این فیلمنامه دست به کار شود فکر نمی کنم بتوانند بیشتر از ۲۰-۳۰ درصد آن را بدون زیر سئوال بردن فصل هفتم تغییر بدهند .
    اصولاً صرف نظر از اینکه بنده همچنان نسبت به هویت واقعی جان اسنو در کتاب دو به شک هستم (چون به هر حال او هیچ چیزیش به یک تارگرین نرفته و حتی بعید است آنطور که اژدهای دنریس در سریال او را تحویل گرفت ، در کتاب همچنین اتفاقی بیافتد!) ، عشق و عاشقی که بین جان و دنریس برقرار می شود خیلی خشک و تصنعی است و اصلاً به پای رابطه مثلاً جان با ایگریت نمی رسد! بنابراین بزرگترین نقطه ضعف فصل هفتم از نظر بنده همین برقراری زورکی رابطه بین جان و دنریس است که باقی قضایا مثل فراری دادن جان از مرگ به آن شکل سردستی یا کشته شدن اژدهای دنریس به آن شکل همه با هدف شکل دادن و زورچپان کردن این رابطه در سریال بوده است! و در کتاب بسیار بعید است که حتی جان و دنریس بخواهند به هم ابراز علاقه کنند .
    ضعیف ترین تکه قسمت هفتم ورود دنریس با دو اژدهایش بود که بجای تاثیر گذار بودن فقط این فکر را به سرسی داد که پس اژدهای سومش کجاست؟!
    اما قوی ترین قسمت که اتفاقاً در راستای همین مبحث شماست اجرای عدالت برای لیتل فینگر بود که از یک طرف نشان داد روابط بین استارک ها خیلی بیشتر از آنچه بوده که در تصویر نشان دادند ، از طرف دیگر تماشای غافلگیری لیتل فینگر همیشه خونسرد و آماده مواجه با هر احتمالی ، واقعاً تماشایی بود و حسابی دلم خنک شد!!!

    اما سئوالی که در مورد آن فیلمنامه کذایی برایم پیش آمده به گردان طلایی بر می گردد ؛ در این فیلمنامه گردان طلایی در فصل هشتم نقش پررنگی خواهد داشت و به نفع سرسی و یورن خواهد جنگید ، اما در کتاب گردان طلایی در خدمت تارگرین قلابی است! و بر علیه لینسترها وارد عمل شده و ظاهراً هم وعده هایی گرفته اند که سرسی نمی تواند به آنها عمل کند . اما اگر این فرضیه که سازندگان سریال توسط مارتین از پایان داستان و محتوای کلی دو کتاب آخر با خبر هستند ، درست باشد ، آیا قرار است گردان طلایی تغییر موضع داده و به لنیسترها ملحق شوند؟! بخصوص که این تارگرین قلابی با وجود همه حمایت هایی که از او می شود ، آنقدر احمق است که انتظار حذف او در کتاب ششم چندان نامعقول نیست!

      نقل قول

  • باتمام شدن فصل هشتم و اتفاقاتی که قراره بیافته من بزرگترین ایراد داستان رو از این میگیرم و مطمئنم که ایرادی منطقی و بسیاردرست میباشد حتی کل طرفداران کتاب و سریال هم میدونن.اپن ایراد اینه که مارتین وقتی یک داستان و سرزمین از خودش میسازه باید دراون کلیه نقاط داستان رو کاملا به خواننده بشناسونه مثلا من که چهارتا کتاب رو خوندم بغیر از مقدمه فصل اول که آدرها رو یه کم توصیف میکنه دیگه هیچ کجای داستان ما چیزی در مورد اونها نمیفهمیم و همش بازگویی چندتا افسانه بی سرو ته از مردمه و از اونجایی که وایت واکرها وجود خارجی ندارن که خوانندگان خودشون درموردش تحقیق بکنن پس همه منتظر توصیفاتی کامل از خود نویسنده هستن.حالا به لطف سریال ماازچگونه به وجوداومدن ادرها خبردارشدیم ولی نفهمیدیم اون جعدویی که باعث میشه شاه شب مرده هارو زنده بکنه و یا باعث بشه یک اژدها که چشمه جانش خشکیده چطوری بازم آتش یخی بده بیرون و اگه کردن شیشه اژدها تو شکم یه نفر اون میشه شاه شب پس چطوری فرزندان باهمین شیشه ها شکار میکردن و طعمه ادر نمیشده.
    تا اینجا هنوز به ایراد بزرگ کار مارتین نرسیدیم که اونم برمیگرده به روند بسیاربسیار کند پیش رفتن داستان تا فصل پنج یا کتاب پنجم هست که کل وستروس درحال نزاع و خیانت و کی شاه بشه کی نشه و عروسی و شراب خوردنه وحتی توی سریال تا فصل پنجم کل صحنه هایی که درمورد بزرگترین تهدید داستان یعنی ادرها هست به پنج دقیقه نمیرسه درحالیکه فقط صحنه های سکسیش بیش از چند ساعته و حالا نویسنده کتاب و کارگردان سریال میخواد کل داستان رو توی شیش قسمت نشون بده و تموم بکنه بره پی کارش.آیا نباید یه کم بیشتر در مورد بزرگترین تهدید داستان گفته و نشان داده میشد بجای ساعتهای زیادی از فیلم و صفحات زیادی ازکتاب مثا کتاب چهارم که همش درمورد سرسی بود گفته میشد.
    کل کتاب چهارم درمورد این بود که سرسی چی خورد چی گفت کجارفت و…مثلا مذهب هفت و فرقشون بدون اینکه هیچ اثری در فیلم و کتاب داشته باشن اومدن و کلی از وقت فیلم و صفحات کتاب رو خراب کردن ورفتن درحالی که میشد بجاش درمورد وایت واکرها و جادوهاشون و غولها و فرزندان جنگل گفت

      نقل قول

  • طبق فیلمنامه ای که بیرون اومده و من ده بار خوندمش و نفهمیدم شاه شب کجاش از بین میره آقای مارتین اگه بخواد طبق این فیلمامه داستان رو تمام بکنه اونهم طوری که هیچ کدوم از نقشهای دوم هم حتی توش زنده نمیمونن پس این داستان نیست این شد آخرالزمان که همه توش کشته شدن رفت پی کارش.اگه کسی مثل جان که اینهمه درمورد امدنش پیشگویی شده و از هزاران اتفاق مهم به سختی جان سالم بدر برده بخواد اخر کار کشته بشه چه فایده داره که همه سختی رو اینا بکشن بعد دودستی بدنش تحویل بقیه خودشون بمیرن؟

      نقل قول

  • سندور کلگین:
    طبق فیلمنامه ای که بیرون اومده و من ده بار خوندمش و نفهمیدم شاه شب کجاش از بین میره آقای مارتین اگه بخواد طبق این فیلمامه داستان رو تمام بکنه اونهم طوری که هیچ کدوم از نقشهای دوم هم حتی توش زنده نمیمونن پس این داستان نیست این شد آخرالزمان که همه توش کشته شدن رفت پی کارش.اگه کسی مثل جان که اینهمه درمورد امدنش پیشگویی شده و از هزاران اتفاق مهم به سختی جان سالم بدر برده بخواد اخر کار کشته بشه چه فایده داره که همه سختی رو اینا بکشن بعد دودستی بدنش تحویل بقیه خودشون بمیرن؟

    فک کنم شاه شب همراه جان و یورون و جیمی تو رد کیپ بمیره

      نقل قول

  • سندور کلگین:
    باتمام شدن فصل هشتم و اتفاقاتی که قراره بیافته من بزرگترین ایراد داستان رو از این میگیرم و مطمئنم که ایرادی منطقی و بسیاردرست میباشد حتی کل طرفداران کتاب و سریال هم میدونن.اپن ایراد اینه که مارتین وقتی یک داستان و سرزمین از خودش میسازه باید دراون کلیه نقاط داستان رو کاملا به خواننده بشناسونه مثلا من که چهارتا کتاب رو خوندم بغیر از مقدمه فصل اول که آدرها رو یه کم توصیف میکنه دیگه هیچ کجای داستان ما چیزی در مورد اونها نمیفهمیم و همش بازگویی چندتا افسانه بی سرو ته از مردمه و از اونجایی که وایت واکرها وجود خارجی ندارن که خوانندگان خودشون درموردش تحقیق بکنن پس همه منتظر توصیفاتی کامل از خود نویسنده هستن.حالا به لطف سریال ماازچگونه به وجوداومدن ادرها خبردارشدیم ولی نفهمیدیم اون جعدویی که باعث میشه شاه شب مرده هارو زنده بکنه و یا باعث بشه یک اژدها که چشمه جانش خشکیده چطوری بازم آتش یخی بده بیرون و اگه کردن شیشه اژدها تو شکم یه نفر اون میشه شاه شب پس چطوری فرزندان باهمین شیشه ها شکار میکردن و طعمه ادر نمیشده.

    بله شما درست می گید رمان در حالی که رئالیسم جادویی فقط به بخش رئالش پرداخته و فقط از طریق نقل داستان ها و افسانه هایی که برای بچه ها می خونن بخش نایت کینگ رو پوشش میده در حالی که می تونست کم کم وارد جزئیات بشه به نظرم مارتین خیلی در رمز آلودی داستان افراط کرده تا حدی که گنگ شده بنا به نقل شما با کمتر کردن صفحات درباره سکس و کارای نه خیلی مهم سرسی به بعد جادویی داستان می پرداخت تا به جذاب شدنش کمک کنه سوالاتی که درباره رلور و آدر بزرگ هست که خیلی گیج کنندست البته تالکین هم در کتاب ارباب حلقه ها خیلی چیز ها رو نگفت و با انتشار سیلماریلیون تونس به خیلی از سوالات پاسخ بده

      نقل قول

  • جان کسی که تمام عمرش از بازی قدرت دور بود و تنها هدفش محافظت از دیوار و مردم در برابر وایت واکر ها بود در حالی که در فیلم نامه منتشر شده فصل هشت که خیلیا منطقی تلقیش می کنن جان واقعا به شکل فاجعه باری میمره ولی ما انتظار داشتیم این اگان تارگرین آزور آهای باشه که شمشیرLongclaw رو در قالب لایت برینگر ببینیم کسی که هزاران نفر به خاطر تولدش مردن و میلیون ها نفر به خاطر فداکاریش و یا مرگش نجات میابند دنریس هم که یکی فقط حمل کننده بچه بود در حالی که می خواستیم دوشادوش اگان مبارزه کنه یا خود و فرزند شو برای تولد لایت برینگر قربانی کنه اینکه معلوم نیست کی بهای مرگ سرسی رو پرداخت کرده یعنی کدوم ملکه یا پادشاهی اینقدر پول داره یا آریا واسه چی میره شرق
    اگه این قراره پایان سریال باشه که شخصیت های مهم و آرمان هاشون بمیرن یعنی باید بگم حیف ۷ سالی که وقت گذاشتم گات رو دیدم که مث همه سریالا قوی و جذاب شروع شد بعدش عوامل تولید دیگه اومدن داستان سرایی کردن همه شخصیت های مهم رو کشتن تا بگن ما متفاوتیم

      نقل قول

  • سلام
    میشه یکی توضیح بده چرا قسمت آخر فصل ۷ با این همه ابهام تموم شد ؟
    مگه فصل ۸ هم قراره ساخته بشه ؟

      نقل قول

  • فکر کنم زود شروع کردید به بحث درباره قسمت آخر اما :
    اول اینکه آیا ایمان آوردید به سنسا یا نه ؟!
    دوما” با این نوع معرفی هویت واقعی جان مطمئنم که دنریس در فصل بعد خواهد مرد و البته معارفه رسمی اونها هم به این زودی ها اتفاق نخواهد افتاد ،
    در واقع هیچ تغییری در وضع موجود به وجود نمی آید ، دنریس کماکان یک خارجی است و جان اسنو هم برای همیشه جان اسنو می ماند .

      نقل قول

  • magenta:
    فکر کنم زود شروع کردید به بحث درباره قسمت آخر اما :
    اول اینکه آیا ایمان آوردید به سنسا یا نه ؟!
    دوما” با این نوع معرفی هویت واقعی جان مطمئنم که دنریس در فصل بعد خواهد مرد و البته معارفه رسمی اونها هم به این زودی ها اتفاق نخواهد افتاد ،
    در واقع هیچ تغییری در وضع موجود به وجود نمی آید ، دنریس کماکان یک خارجی است و جان اسنو هم برای همیشه جان اسنو می ماند .

    یادمه چقد فرضیه واسه دیوار میدادند همشون دود شدن رفتن هوا

      نقل قول

  • دوباره سلام .

    اول از همه خدمت جناب سندور کلگین و لیانا و بقیه دوستان عرض کنم ، این موردی که به عنوان نقطه ضعف اثر مارتین در کم معرفی کردن آدرها به آن اشاره کردید ، در واقع نقطه ضعف نیست بلکه به سبک داستان بر می گردد که اول شخص است . در سریال تاکیدی روی اول شخص بودن بخش ها و سکانس ها نشده و هرچه هم سریال جلو رفته و از متن اصلی فاصله گرفته ، از این قاعده اول شخص بودن روایت داستان هم بیشتر دور شده است تا بتواند تلاقی شخصیت های محبوب و متعدد داستان را به شکلی چند وجهی به نمایش در آورد . اما در کتاب سبک روایت اول شخص در هر فصل باعث می شود تا ما فقط آنچه را بخوانیم که راوی آن فصل دیده و شنیده و تفکر کرده ، و در نتیجه حضور آدرها تا این حد کم است چون غیر از مقدمه کتاب اول ، و مواجه سم با آدری که کشت ، عملاً رویارویی مستقیمی بین شخصیت های اصلی و آدرها وجود ندارد و بقیه مطالب بر پایه شنیده ها و داستان ها و افسانه هاست!

    نکته بعدی که شما باز آن را ایراد در نظر گرفتید نوع نوشتن مارتین است . بسیاری از نویسنده ها وقتی شروع به نوشتن اثری می کنند برای خودشان چارچوب ، قاعده و محدودیتی قرار می دهند تا داستان از دستشان در نرود و کار به جایی نکشد که مخاطبان اصطلاحاً بگویند آب به داستان بسته است . اما مارتین اینگونه نیست و وقتی شروع به نوشتن می کند تخیل خود را کاملاً آزاد می گذارد تا با نهایت قدرت و سرعت به جزئیات مختلف داستان شکل دهد و در نتیجه اینگونه می شود که وقتی مارتین دارد مثلاً بادهای زمستان را می نویسد مرتباً می بینیم داستان های کوتاه و نیمه بلند دیگری از او منتشر می شود چون ناگهان قوه تخیلیش تصمیم گرفته درباره شخصیتی که در داستان اصلی فقط از او نامی برده ، تاریخچه بسازد و داستان سرایی کند! شما اگر به موخره کتاب چهارم دقت کرده باشید ، این مورد را خود مارتین سر بسته اعتراف کرده . به گفته او آنچه در دو کتاب ” ضیافتی برای کلاغ ها ” و ” رقص با اژدها ” نوشته در واقع بیشترش قرار بوده یک کتاب باشد اما آنقدر حجیم شده که مارتین آن را دو کتاب کرده و کتاب چهارم را عمدتاً به سرزمین های جنوبی ، آریا و سانسا ، و کتاب پنجم را عمدتاً به سرزمین های شمالی ، آهن زادگان ، و ایسئوس اختصاص داده است! و برای همین است که می بینیم در کتاب چهارم سرسی این همه حضور دارد اما در کتاب پنجم خیلی خیلی کمتر دیده می شود!

    نکته بعدی در مورد مذهب است . بنده در مورد نتیجه گیری نهایی مارتین درباره مذهب و خداپرستی در داستانش کمی نگران هستم ، اما نگاه پژوهشگر و کاونده او به این مقوله را که در دل داستان دیده می شود دوست دارم . برای بنده مهم نیست نویسنده ایی که اثرش را می خوانم مسلمان باشد یا مسیحی ، برایم تاثیری که روی مخاطبان و بخصوص نوجوانان و جوانان می گذارد مهم است . نویسندگانی مثل تالکین و لوئیس تمام تلاششان این بود که در قالب داستان هایی حماسی و فانتزی مخاطب را با خداشناسی و توحید آشنا کنند ، اما نویسندگانی مثل آرسولاک لوژوان ، فیلیپ پولمن و کریستوفر پائولینی عملاً با داستان هایشان و بخصوص پایان بندی هایشان ، الحاد و ناخداباوری را تبلیغ می کنند و برخی دیگر مثل رولینگ و دارن شان هم ترجیح می دهند خیلی وارد مسائل مذهبی نشوند و به اصطلاح داستانی سکولار خلق کنند! بنابراین از نظر بنده پرداخت پررنگ مارتین به مذهب و خداشناسی در داستانش جزو نقاط قوت آن است نه نقاط ضعفش . فقط کافی است آن قسمت از کتاب چهارم را که کاهن ماریبالد برای بانو برین و همراهنش درباره هفت وجه خداوند توضیح می دهد یک بار دیگر بخوانید تا متوجه منظورم بشوید . حتی آن پیشگویی مشهور مگی مازدور درباره بچه دار شدن دنریس هم شباهت فراوانی با توصیف قرآن از روز قیامت دارد که نشان می دهد مارتین بدون مطالعه این وجه را وارد داستانش نکرده است!

    و اما ؛ دوستانی که وقتی سریال را زیر سئوال می برند باز پای مارتین را پیش می کشید و ضعف های سریال را به پای او می نویسید ، بنده باز هم می گویم این چیزی که در چهار فصل اخیر و بخصوص فصل هفتم دیدیم ، آن چیزی نیست که مارتین نوشته یا در حال نوشتن است . فقط به این چند نمونه کوچک توجه کنید :
    ۱- آیا وریس می تواند و می خواهد همچون سریال در کتاب هم به دنریس خدمت کند؟ خیر ، در نقشه بزرگی که وریس و ایلریو طراحی کرده اند دنریس هیج جایگاهی ندارد و تمام آنچه بدست آورده را خودش بدست آورده . تمام تمرکز وریس و تاجر چاق روی به قدرت رساندن تارگرین قلابی است که خودشان پرورش داده اند و اگر تک تک کارها و اقداماتشان را مرور کنید می بینید که همگی بر پایه این نقشه استوار شده اند!
    ۲- آیا لیتل فینگر به این شکلی که در قسمت آخر فصل هفتم اتفاق افتاد حذف خواهد شد؟ احتمالش زیاد است اما دو تا از اتهاماتی که در سریال استارک ها به او زدند در کتاب قابل طرح نیست ؛ فروختن سانسا به رمزی ، و نقش داشتن لیتل فینگر در سوءقصد به برن .
    ۳- در سریال برین ، بریک دانداریون و سگ شکاری ، هر یک به شکلی به جبهه شمال ملحق شده اند ، اما نقش آنها چه بوده؟ برین که عملاً کاری خاصی جز شکست دادن سگ شکاری و کشتن استانیس نکرده و فقط در حال این طرف و آن طرف رفتن است ، اما در کتاب او نه سگ شکاری شکست می دهد و نه استانیس را می کشد ، دورتر از هر دوی آنها ، اسیر بانوی سنگدل شده و دارد جیمی را به سمت دامی مرگبار می برد و بانوی سنگدل هم که وجودش بخاطر فداکاری بریک است که مرده و قرار نیست تا دیوار سفر کند که بخواهد بعدش خبر سقوط ایست واچ را به جایی برساند ، و وقتی بریک مرده و توریس هم با بانوی سنگدل همراه شده پس قرار نیست سگ شکاری را (اگر زنده باشد) متحول کنند و همراه خودشان جایی ببرند . سگ شکاری (اگر زنده باشد) جایش در همان جزیره است و لاغیر .
    ۴- و در نهایت نقش آهن زادگان در داستان کتاب و اینکه تا اینجا قرار نیست هیچکدامشان با سرسی متحد شوند و هرکدام نقشه ها و برنامه های خودشان را دارند .

      نقل قول

  • باسلام خدمت دوست خوبم امین نظرات شما هم بسیار درست و منطقی میباشد اما نظر من مبنی براینکه سه فصل کتاب حول محورهایی کم اهمیت میچرخد و حالا در دو کتاب و یک فصل (برای سریال) میخواهند سروته تمام داستان را به هم بیاورند اصلا شایسته چنین داستان زیبایی نیست.
    و جدا از همه این حرفها چیزی که خیلی من و متعجب کرد فرو ریختن دیوار به این سهل و اسانی بود که درواقع این دیوار جز جلپگیری از ورود وحشیها به کشور کاربرد دیگه ای نداشته و مهمتر از اون تمام شخصیتهای داستان و حتی همه خوانندگان و بینندگان این مجموعه مثل خودم آنقدر به ایستادگی دیوار ایمان داشتیم که اصلا فکر اینکه یک آدرهم ازش عبور بکنه به ذهنمون خطور نمیکرد ویا امیدوارباشیم که حد اقل شاهد نبردی سخت میان وایتواکرها و نگهبانان شب مثل حمله منس ریدر به دیوار باشیم اما اینگونه نشد و عملا فرقه نگهبانان شب از ابتدا یک نیروی بیهوده و الکی بوده وگرنه اگه دیوار به این راحتی فرو میریزه دیگه چه نیازی به نگهبانی داره

    امین:
    دوباره سلام .

    اول از همه خدمت جناب سندور کلگین و لیانا و بقیه دوستان عرض کنم ، این موردی که به عنوان نقطه ضعف اثر مارتین در کم معرفی کردن آدرها به آن اشاره کردید ، در واقع نقطه ضعف نیست بلکه به سبک داستان بر می گردد که اول شخص است . در سریال تاکیدی روی اول شخص بودن بخش ها و سکانس ها نشده و هرچه هم سریال جلو رفته و از متن اصلی فاصله گرفته ، از این قاعده اول شخص بودن روایت داستان هم بیشتر دور شده است تا بتواند تلاقی شخصیت های محبوب و متعدد داستان را به شکلی چند وجهی به نمایش در آورد . اما در کتاب سبک روایت اول شخص در هر فصل باعث می شود تا ما فقط آنچه را بخوانیم که راوی آن فصل دیده و شنیده و تفکر کرده ، و در نتیجه حضور آدرها تا این حد کم است چون غیر از مقدمه کتاب اول ، و مواجه سم با آدری که کشت ، عملاً رویارویی مستقیمی بین شخصیت های اصلی و آدرها وجود ندارد و بقیه مطالب بر پایه شنیده ها و داستان ها و افسانه هاست!

    نکته بعدی که شما باز آن را ایراد در نظر گرفتید نوع نوشتن مارتین است . بسیاری از نویسنده ها وقتی شروع به نوشتن اثری می کنند برای خودشان چارچوب ، قاعده و محدودیتی قرار می دهند تا داستان از دستشان در نرود و کار به جایی نکشد که مخاطبان اصطلاحاً بگویند آب به داستان بسته است . اما مارتین اینگونه نیست و وقتی شروع به نوشتن می کند تخیل خود را کاملاً آزاد می گذارد تا با نهایت قدرت و سرعت به جزئیات مختلف داستان شکل دهد و در نتیجه اینگونه می شود که وقتی مارتین دارد مثلاً بادهای زمستان را می نویسد مرتباً می بینیم داستان های کوتاه و نیمه بلند دیگری از او منتشر می شود چون ناگهان قوه تخیلیش تصمیم گرفته درباره شخصیتی که در داستان اصلی فقط از او نامی برده ، تاریخچه بسازد و داستان سرایی کند! شما اگر به موخره کتاب چهارم دقت کرده باشید ، این مورد را خود مارتین سر بسته اعتراف کرده . به گفته او آنچه در دو کتاب ” ضیافتی برای کلاغ ها ” و ” رقص با اژدها ” نوشته در واقع بیشترش قرار بوده یک کتاب باشد اما آنقدر حجیم شده که مارتین آن را دو کتاب کرده و کتاب چهارم را عمدتاً به سرزمین های جنوبی ، آریا و سانسا ، و کتاب پنجم را عمدتاً به سرزمین های شمالی ، آهن زادگان ، و ایسئوس اختصاص داده است! و برای همین است که می بینیم در کتاب چهارم سرسی این همه حضور دارد اما در کتاب پنجم خیلی خیلی کمتر دیده می شود!

    نکته بعدی در مورد مذهب است . بنده در مورد نتیجه گیری نهایی مارتین درباره مذهب و خداپرستی در داستانش کمی نگران هستم ، اما نگاه پژوهشگر و کاونده او به این مقوله را که در دل داستان دیده می شود دوست دارم . برای بنده مهم نیست نویسنده ایی که اثرش را می خوانم مسلمان باشد یا مسیحی ، برایم تاثیری که روی مخاطبان و بخصوص نوجوانان و جوانان می گذارد مهم است . نویسندگانی مثل تالکین و لوئیس تمام تلاششان این بود که در قالب داستان هایی حماسی و فانتزی مخاطب را با خداشناسی و توحید آشنا کنند ، اما نویسندگانی مثل آرسولاک لوژوان ، فیلیپ پولمن و کریستوفر پائولینی عملاً با داستان هایشان و بخصوص پایان بندی هایشان ، الحاد و ناخداباوری را تبلیغ می کنند و برخی دیگر مثل رولینگ و دارن شان هم ترجیح می دهند خیلی وارد مسائل مذهبی نشوند و به اصطلاح داستانی سکولار خلق کنند! بنابراین از نظر بنده پرداخت پررنگ مارتین به مذهب و خداشناسی در داستانش جزو نقاط قوت آن است نه نقاط ضعفش . فقط کافی است آن قسمت از کتاب چهارم را که کاهن ماریبالد برای بانو برین و همراهنش درباره هفت وجه خداوند توضیح می دهد یک بار دیگر بخوانید تا متوجه منظورم بشوید . حتی آن پیشگویی مشهور مگی مازدور درباره بچه دار شدن دنریس هم شباهت فراوانی با توصیف قرآن از روز قیامت دارد که نشان می دهد مارتین بدون مطالعه این وجه را وارد داستانش نکرده است!

    و اما ؛ دوستانی که وقتی سریال را زیر سئوال می برند باز پای مارتین را پیش می کشید و ضعف های سریال را به پای او می نویسید ، بنده باز هم می گویم این چیزی که در چهار فصل اخیر و بخصوص فصل هفتم دیدیم ، آن چیزی نیست که مارتین نوشته یا در حال نوشتن است . فقط به این چند نمونه کوچک توجه کنید :
    ۱- آیا وریس می تواند و می خواهد همچون سریال در کتاب هم به دنریس خدمت کند؟ خیر ، در نقشه بزرگی که وریس و ایلریو طراحی کرده اند دنریس هیج جایگاهی ندارد و تمام آنچه بدست آورده را خودش بدست آورده . تمام تمرکز وریس و تاجر چاق روی به قدرت رساندن تارگرین قلابی است که خودشان پرورش داده اند و اگر تک تک کارها و اقداماتشان را مرور کنید می بینید که همگی بر پایه این نقشه استوار شده اند!
    ۲- آیا لیتل فینگر به این شکلی که در قسمت آخر فصل هفتم اتفاق افتاد حذف خواهد شد؟ احتمالش زیاد است اما دو تا از اتهاماتی که در سریال استارک ها به او زدند در کتاب قابل طرح نیست ؛ فروختن سانسا به رمزی ، و نقش داشتن لیتل فینگر در سوءقصد به برن .
    ۳- در سریال برین ، بریک دانداریون و سگ شکاری ، هر یک به شکلی به جبهه شمال ملحق شده اند ، اما نقش آنها چه بوده؟ برین که عملاً کاری خاصی جز شکست دادن سگ شکاری و کشتن استانیس نکرده و فقط در حال این طرف و آن طرف رفتن است ، اما در کتاب او نه سگ شکاری شکست می دهد و نه استانیس را می کشد ، دورتر از هر دوی آنها ، اسیر بانوی سنگدل شده و دارد جیمی را به سمت دامی مرگبار می برد و بانوی سنگدل هم که وجودش بخاطر فداکاری بریک است که مرده و قرار نیست تا دیوار سفر کند که بخواهد بعدش خبر سقوط ایست واچ را به جایی برساند ، و وقتی بریک مرده و توریس هم با بانوی سنگدل همراه شده پس قرار نیست سگ شکاری را (اگر زنده باشد) متحول کنند و همراه خودشان جایی ببرند . سگ شکاری (اگر زنده باشد) جایش در همان جزیره است و لاغیر .
    ۴- و در نهایت نقش آهن زادگان در داستان کتاب و اینکه تا اینجا قرار نیست هیچکدامشان با سرسی متحد شوند و هرکدام نقشه ها و برنامه های خودشان را دارند .

      نقل قول

  • با سلام مجدد .

    جناب سندور کلگین ، این موردی را که گفتید بنده هم قبول دارم ، فقط به نکاتی اشاره کردم که به نظرم لازم به توضیح بود . البته مطمئن هستم که مارتین در کتاب با چنین نقصی مواجه نخواهد شد! او خیلی خوب و خیلی زیاد می نویسد و حتی این احتمال را که کار به نوشتن کتاب هشتم هم بکشد رد نکرده است ، اما برخلاف سریال ، احتمال زیادی وجود دارد که حمله نهایی ارتش مردگان به وستروس از کتاب ششم آغاز شود و در کتاب هفتم شاهد ادامه و نتیجه آن باشیم چون در سریال اعلام رسمی آغاز زمستان در پایان فصل ششم اتفاق افتاد در حالی که در آخر کتاب پنجم زمستان فرا رسید و اسم کتاب ششم هم بادهای زمستان است که یعنی زمستان با همه آنچه در دلش دارد در کتاب ششم کولاک خواهد کرد!

    در مورد دیوار و نگهبانان شب هم حق را به شما می دهم . سقوط ایست واچ به آن شکلی که در سریال دیده شد فقط فقط منوط بود به تصاحب اژدها توسط وایت واکرها ، اما در کتاب خیلی بعید است چنین اتفاقی بیافتد . در کتاب بارها تاکید شده که دیوار از خودش محافظت می کند و جادوهای قدرتمندی در خود دارد (همانند دروازه نگهبانان) . نگهبانان شب هم با نیروهای کمکی که استانیس در اختیارشان گذاشت و همچنین وحشی ها ، خیلی قوی تر از هنگامی هستند که منس ریدر حمله کرده بود . احتمالی که بنده می دهم این است که با توجه به آن پیام آخر کاترپایک ، مردگان از راه دریا ایست واچ را دور زده و محاصره کنند . بعلاوه فکر می کنم داووس هم در جریان این نبرد حضور داشته باشد چون او برای پیدا کردن ریکان به اسکاگوس رفته که فاصله کمی با ایست واچ دارد و اگر مردگان بتوانند از راه دریا به ایست واچ حمله کنند ، اسکاگوس و ریکان هم در معرض خطر قرار دارند .

      نقل قول

  • خب دیوار هم که با تشکر از اژدهای دنریس فرو ریخت دیگه چیزی جلودارشون نیس فقط امیدوارم زودتر خودشونو آماده کنن چون مقصد بعدی اونا
    وینترفله …Winter Is Here

      نقل قول

  • سندور کلگین:
    باتمام شدن فصل هشتم و اتفاقاتی که قراره بیافته من بزرگترین ایراد داستان رو از این میگیرم و مطمئنم که ایرادی منطقی و بسیاردرست میباشد حتی کل طرفداران کتاب و سریال هم میدونن.اپن ایراد اینه که مارتین وقتی یک داستان و سرزمین از خودش میسازه باید دراون کلیه نقاط داستان رو کاملا به خواننده بشناسونه مثلا من که چهارتا کتاب رو خوندم بغیر از مقدمه فصل اول که آدرها رو یه کم توصیف میکنه دیگه هیچ کجای داستان ما چیزی در مورد اونها نمیفهمیم و همش بازگویی چندتا افسانه بی سرو ته از مردمه و از اونجایی که وایت واکرها وجود خارجی ندارن که خوانندگان خودشون درموردش تحقیق بکنن پس همه منتظر توصیفاتی کامل از خود نویسنده هستن.حالا به لطف سریال ماازچگونه به وجوداومدن ادرها خبردارشدیم ولی نفهمیدیم اون جعدویی که باعث میشه شاه شب مرده هارو زنده بکنه و یا باعث بشه یک اژدها که چشمه جانش خشکیده چطوری بازم آتش یخی بده بیرون و اگه کردن شیشه اژدها تو شکم یه نفر اون میشه شاه شب پس چطوری فرزندان باهمین شیشه ها شکار میکردن و طعمه ادر نمیشده.
    تا اینجا هنوز به ایراد بزرگ کار مارتین نرسیدیم که اونم برمیگرده به روند بسیاربسیار کند پیش رفتن داستان تا فصل پنج یا کتاب پنجم هست که کل وستروس درحال نزاع و خیانت و کی شاه بشه کی نشه و عروسی و شراب خوردنه وحتی توی سریال تا فصل پنجم کل صحنه هایی که درمورد بزرگترین تهدید داستان یعنی ادرها هست به پنج دقیقه نمیرسه درحالیکه فقط صحنه های سکسیش بیش از چند ساعته و حالا نویسنده کتاب و کارگردان سریال میخواد کل داستان رو توی شیش قسمت نشون بده و تموم بکنه بره پی کارش.آیا نباید یه کم بیشتر در مورد بزرگترین تهدید داستان گفته و نشان داده میشد بجای ساعتهای زیادی از فیلم و صفحات زیادی ازکتاب مثا کتاب چهارم که همش درمورد سرسی بود گفته میشد.
    کل کتاب چهارم درمورد این بود که سرسی چی خورد چی گفت کجارفت و…مثلا مذهب هفت و فرقشون بدون اینکه هیچ اثری در فیلم و کتاب داشته باشن اومدن و کلی از وقت فیلم و صفحات کتاب رو خراب کردن ورفتن درحالی که میشد بجاش درمورد وایت واکرها و جادوهاشون و غولها و فرزندان جنگل گفت

    ما در فاز میانی داستان هستیم دوست من. کتاب پنجم اواسط داستانه هنوز وقایع زیادی مونده که رخ بده! یه نمونه اش یه عروسی خونین دیگه به همون سبک! که مارتین خودش گفته رخ میده. سریال توانایی نشون دادن این موضوع رو نداره چون هیج ایده و نظری در موردش ندارن، ناشناختس براشون بجاش اونا ترجیح دادن آریا رو تبدیل به یه اساسین کرید بکنن . این سکانس های که از سریال داره نمایش داده میشه، تغییرات بیش از اندازه داشته و ناشی از پیش بینی کارگردانان از پایان کتابه که هر فصل از کتاب دور میشه ابکی تر میشه و پیس بینی سان از پایان کتاب یکم هالیوودی تر میشه، پایانی که اگر امسال کتاب بیاد فعلا پنج سال و هزار صفحه دیگه طول می‌کشه تا رخ بده! البته اگر نغمه ای از بهار ،کتاب اخر باشه.

      نقل قول

  • magenta:
    فکر کنم زود شروع کردید به بحث درباره قسمت آخر اما :
    اول اینکه آیا ایمان آوردید به سنسا یا نه ؟!
    دوما” با این نوع معرفی هویت واقعی جان مطمئنم که دنریس در فصل بعد خواهد مرد و البته معارفه رسمی اونها هم به این زودی ها اتفاق نخواهد افتاد ،
    در واقع هیچ تغییری در وضع موجود به وجود نمی آید ، دنریس کماکان یک خارجی است و جان اسنو هم برای همیشه جان اسنو می ماند .

    ریگار،همسرش الیا مارتل رو طلاق داده و بعد با لیانا ازدواج کرده…در نتیجه جان مشروع و وارث بر حق تخت آهنینه…

      نقل قول

  • دوستان من دیگه از ادامه ترجمه وینترفل ناامید شدم و کناب نشر آذرباد رو خریدم.الان تقریبا نصفش رو خوندم.ترجمه مناسبی داره و با وجود اینکه در ترجمه اسامی نوعی دستپاچگی و ناپختگی تعجب برانگیز وجود داره ولی خوندنش لذت بخشه.من ترجمه نشر ویدا رو نخوندم ولی خیلی ازش بد شنیدم.در قالب مقایسه به نظر من بهترین ترجمه مال وینترفله که بهش ۱۰ میدم و ترجمه آذرباد از نظر من ۸ رو میگیره.
    ضمنا سانسورش هم بسیار بسیار اندکه و این خیلی منو خوشحال کرد.
    با توجه به اینکه احتمالا ترجمه وینترفل ادامه پیدا نکنه و تا سال جدید میلادی هم بادهای زمستان منتشر میشه به دوستان پیشنهاد میکنم کتاب آذرباد رو بخرن.قیمت دو جلدش هم حدود ۸۰ هزار تومن میشه.

      نقل قول

  • نیلگون: ریگار،همسرش الیا مارتل رو طلاق داده و بعد با لیانا ازدواج کرده…در نتیجه جان مشروع و وارث بر حق تخت آهنینه…

    به نظر بنده که این قضیه قانونی کردن جان اسنو در سریال خیلی مسخره و پر ابهام بود و فکر نمی کنم در کتاب چنین چیزی را شاهد باشیم . بزرگترین ابهام این است که اگر لیانا با میل خودش به ازدواج ریگار در آمده پس چرا سعی نکرده مانع از جنگی شود که در یک طرفش عشقش قرار دارد و در طرف دیگر خانواده اش؟! شاید بگویید او رابرت را دوست نداشته ، اما کافی بود لیانا خانواده اش را قانع کند ، و شورش رابرت بدون حمایت شمال محکوم به شکست بود! شاید هم بگویید لیانا فکر نمی کرده رابرت دست به شورش بزند و بعد از اینکه اریس شاکیان را سوزاند شورش به نقطه غیر قابل بازگشت رسیده و دیگر کاری از لیانا ساخته نبوده اما باز هم دلیل نمی شود که لیانا حقیقت را پنهان کند ، شاید هم بگویید ریگار از شورش دورن می ترسیده ، اما اگر متارکه ریگار با الیا با موافقت وی بوده ، الیا هم می توانست جلوی شورش دورن را بگیرد . شاید هم بگویید همه این پنهان کاری ها بخاطر ترس ریگار از پدرش بوده ، که باز هم به نظرم دلیلی منطقی برای این کشت و کشتار نیست .
    فرضیه ایی که در این خصوص محتمل تر می دانم و یکی-دو سال قبل جایی خواندم (ولی یادم نیست کجا؟!) این است که ریگار پیشگویی را شنیده یا خوانده و تصور کرده مربوط به او است و احتمالاً در این پیشگویی اشاره به این شده بوده که او باید سه فرزند داشته باشد ، و چون الیا مارتل ضعیف تر از آن بوده که فرزند سومی به دنیا آورد فکر و ذکر ریگار حل این مشکل بوده که در مسابقات لیانا را می بینید و احتمالاً هم عاشقش می شود و مصمم می گردد لیانا مادر فرزند سومش باشد و … به هر صورت احتمال اینکه در کتاب مارتین جان را به عنوان فرزند قانونی ریگار معرفی کند خیلی کم است (احتمالاً ریگار بر این باور بوده که وقتی شاه شود می تواند فرزند سومش را قانونی اعلام کند!)

    اما یک نکته دیگر در ظاهر نامربوط اما احتمالاً مشابه به تایویون لنیستر بر می گردد ؛ این یک سئوال برایم شده بود که شخصیت محکم و برجسته تایویون چرا باید با یک فاحشه همبستر شود؟ آخرین بار که چند وقت قبل کتاب ها را دوباره مرور می کردم به یک جواب احتمالی رسیدم : تایویون هیچوقت به تیریون به چشم فرزند واقعی اش نگاه نکرد (حالا به هر دلیل ، کاری به فرضیه ها نداریم!) ، سرسی و جیمی هم با نافرمانی او را مایوس کردند ، و تایویون با اینکه برادران و برادر زادگانی دارد که البته خیلی هایشان مثل برگ خزان در جنگ پنج پادشاه روی زمین ریختند ، از آن آدم هایی نیست که حاضر باشند بدون وارث سر بر بستر مرگ بگذارند ، پس احتمالاً پیش خودش فکر کرده از این فاحشه صاحب فرزند خواهد شد و بعد تامن او را قانونی خواهد کرد ، شاید هم حتی مخفیانه با او ازدواج کرده بوده!

      نقل قول

  • :D:
    قابل توجه دوستان متنفر از سریال:کسی شما را مجبور نکرده که سریال را ببینید من و شما صلاحیت نداریم که بخواهیم سریالی مثل گیم اف ترونز را نقد تخصصی کنیم(با این نظرات و تعصبی که دارین و از همه ابعاد سریال ایراد میگیرید باعث میشین یک عده از دوستان فیلم را ندیده،ازش متنفر بشن و تا اخر عمر هم نفهمند چه کلاهی سرشون رفته :wacko:
    و اما در جواب بعضی از ایرادات وارد بر سریال به خاطر تفاوتش با داستان، همچنین معصوم نشون دادن مارتین :D: :
    یکی از دوستان کارشناس شرکت برادران وارنر را مدافع و پیرو کتاب هری پاتر دونسته،مطمئنم داستان را نخوانده و پی نبرده که فیلم ساخته شده یک خلاصه(و بازم میگم خلاصه خلاصه)رمان بود و ۷۰% خط داستانی را از بین برده بود حتی ماجرای برادران پاورل به شکل انیمیشن در فیلم نشان داده شد :D: (اگر رولینگ به خاطر دیدن این صحنه غش کرده باشه بهش حق میدم)
    حتی کارگردان شاخی مثل پیتر جکسون هم فیلم ارباب حلقه ها را کاملا یکسان با اثر تالکین نساخت(برای مثال سرنوشت سارومان و فضیه چشم سائرون)و با این که قسمت سوم رکورد جایزه اسکار و فروش را گرفت خیلی از طرفداران کتاب از فیلم ناراضی بودند و باید هم بگم این مسئله کاملا طبیعی هست چون سلیقه اشخاص با هم متفاوت هست و مثل قضیه گیم اف ترونز نمیشود حق را به فیلم یا داستان داد پس خواهشا جبهه گیری نکنید
    و اما این شایعه که hbo و سازندگان فیلم دارند برای مارتین قلدری میکنند و حقش را خوردند کاملا خنده دار هست :winksmile:
    تصمیم به تفاوت داشتن پایان داستان و فیلم دسیسه و نقشه ای از پیش تعیین شده از طرف مارتین و عوامل فیلم هست برای سود متقابل و اما اثبات این ادعا:
    فرض کنیم که مارتین بعد از جلد ۵ کتاب فورا شروع به نوشتن دو جلد اخر داستان میکرد و همچنین فیلم کاملا
    بر اساس رمان پیش میرفت،نتیجه:
    از یک طرف مارتین دیگر نمیتوانست از داستان های کوتاه و یا ماجراهای اسوس و… سود زیادی کند چون بعد از پایان داستان اصلی دیگر انگیزه ای برای بقیه اثار مارتین برای خیلی از خوانندگان نمی‌ماند و تکراری به نظر میرسید
    و همچنین اخر فیلم نیز اسپویل میشد که حتما باعث میشد از هیجانش کاسته شود.
    اما در حال حاضر هم مارتین دارد برای داستان های فرعیش پول پارو میکند و هم دست اندرکاران فیلم به علت هیجان انگیز بودنش سود فراوان میبرند(مطمئن باشید فیلمنامه لو رفته فصل ۸ تغییر میکند)و فصل ۸ هرچقدر هم پایان مزخرفی داشته باشه به خاطر ندانستن این موضوع توسط تماشاچیان به خاطر فصل های قوی پیشین باز سود خودش را به جیب تولید کنندگان میریزد و این قضیه حتمی است
    و باز دوباره اون کسانی که از اخر فیلم راضی نبودند حتی اگر از قبل هم کتاب را نخوانده باشند تشویق میشوند که به کتاب روی بیاورند و…
    این سیاست کثیف پول هست و از کسی که خالق لیتل فینگر هست همچین انتظاری میره :D: (من سرزنشش نمیکنم ،کی از پول بدش میاد؟)

      نقل قول

  • امین: به نظر بنده که این قضیه قانونی کردن جان اسنو در سریال خیلی مسخره و پر ابهام بود و فکر نمی کنم در کتاب چنین چیزی را شاهد باشیم . بزرگترین ابهام این است که اگر لیانا با میل خودش به ازدواج ریگار در آمده پس چرا سعی نکرده مانع از جنگی شود که در یک طرفش عشقش قرار دارد و در طرف دیگر خانواده اش؟! شاید بگویید او رابرت را دوست نداشته ، اما کافی بود لیانا خانواده اش را قانع کند ، و شورش رابرت بدون حمایت شمال محکوم به شکست بود! شاید هم بگویید لیانا فکر نمی کرده رابرت دست به شورش بزند و بعد از اینکه اریس شاکیان را سوزاند شورش به نقطه غیر قابل بازگشت رسیده و دیگر کاری از لیانا ساخته نبوده اما باز هم دلیل نمی شود که لیانا حقیقت را پنهان کند ، شاید هم بگویید ریگار از شورش دورن می ترسیده ، اما اگر متارکه ریگار با الیا با موافقت وی بوده ، الیا هم می توانست جلوی شورش دورن را بگیرد . شاید هم بگویید همه این پنهان کاری ها بخاطر ترس ریگار از پدرش بوده ، که باز هم به نظرم دلیلی منطقی برای این کشت و کشتار نیست .
    فرضیه ایی که در این خصوص محتمل تر می دانم و یکی-دو سال قبل جایی خواندم (ولی یادم نیست کجا؟!) این است که ریگار پیشگویی را شنیده یا خوانده و تصور کرده مربوط به او است و احتمالاً در این پیشگویی اشاره به این شده بوده که او باید سه فرزند داشته باشد ، و چون الیا مارتل ضعیف تر از آن بوده که فرزند سومی به دنیا آورد فکر و ذکر ریگار حل این مشکل بوده که در مسابقات لیانا را می بینید و احتمالاً هم عاشقش می

    نه دیگه درباره تایون اینو نگید
    کسی که غرورش توی خاندانش زبانزد بود و از پدرش تایتوس به خاطر این اینکه جواهرات مادرشو به معشوقه اش که کمی بالاتر از یه فاحشه بود داده بود متنفر بود اونوقت هرزه پسرشو مادر وارث کسترلی راک کنه در حالی که شی در ازای ازدواج با یه شوالیه به تیریون خیانت کرده بود
    من موافقم که تایون از تیریون بیزار بود اون می دونست سرسی زیاد باهوش نیست اما سرسی همیشه نقش دختری مطیع برای اون بازی میکرد وقتی سرسی عملا به رابطه نامشروعش با برادرش جیمی اعتراف کرد و حتی تایون رو تهدید با افشای اون زد تایون فهمید که از طرف عزیز ترین کسایی که داره بهش خیانت شده بنابراین چند نتیجه می تونیم بگیریم
    تایون مرد بسیار بی رحم و حسابگریه و به تنها دو چیز توجه می کنه خاندان و کشورش وسعی میکنه اونقدر کارادنی از خودش نشون بده که همه اونو به یاد بیارن … ما همه میدونیم واریس همیشه ادعای این رو داره که به سود مردم عمل می کنه ولی فقط به فکر هرج و مرج و مهره عوض کردنه ولی تایون کسی بود که می تونست یه جنگل پر از حیوانات وحشی رو آرام کنه و هر کدومو سرجای خودشون بنشونه تایون مرد صلح بود نه جنگ همون دیالوگی اولناتایرل دربارش میگفت: من از تایون خوشم نمیومد ولی آدم عاقلی بود همیشه عاقلانه عمل میکرد و بهش مطمئن بودم
    بعد از تهدید سرسی می فهمه که کشور و خاندانش و میراثش به خاطر این دو به لجن کشیده شدن و به خاطر این دو حاضره پسری مث تیریون رو ازدست بده کسی که حتی خواهرش جنا تو گوشش زمزمه کرده بود که خود تایونه… ما میدونیم تیریون پس از دیدن شی در رختخواب پدرش دیگه زنبارگی و فاحشه بازی رو کنار گذاشت هر چند که فهمید تایشا همسراولش اونو دوست داشته ولی به این نتیجه رسید زنا فقط به خاطر پول نزدیکش میان و به خاطر پول اونو به مرگ فروختن این برای جون دوستی مث تیریون سخته
    من نظرم اینه که تایون بعد از خیانت جیمی و سرسی حاضر نبود تیریون رو به خاطر راحتی سرسی به کام مرگ بفرسته بلکه نقشه دیگه ای داشته
    اول یه درس خوب درباره فاحشه ها و زنا به تیریون میده و البته یه درس بدتر به خاطر خیانت به سرسی و جیمی میده ولی انگار برای انجام خیلی از کارها برای تایون دیر شده بود شاید جمله جنا به جیمی خاطر نشان شو که تایون مرد قدرتمند احمقه.. کسی که غرورش سرسی ملکه کشورش بود و همین غرورش نابودش کرد
    البته نظر درباره ریگار و لیانا مث همون L+R=j هست این معادله جذاب چیزیه که مارتین داستانشو باهاش شروع کرده و سرنوشت خیلیا رو عوض کرده فک نکنم اونقدر ساده باشه مث اونی که تو سریال نشون دادن که می خواستن چیزی رو بگن که آرزوی دل همه ما بود ولی مارتین کلا با دل ما کاری نداره

      نقل قول

  • هر داستانی باگ ها و نقطه ضعفای خودش را داره و هیچ کتاب و نوشته ای از انسان بی نقص نبوده ونخواهد بود و شاهکار مارتین که میخکوبمون کرده هم استثنا نخواهد بود،پس لطفا ماله کشی نکنید(مثلا ند استارکی که مارتین سعی در شریف نشون دادنش داشت جان را به دیوار فرستاد در صورتی که جان پسرش نیست و ند حق تصمیم در مورد اینده اش را نداشت به احتمال زیاد حروم زاده هم نیست و با کمال پست فطرتی جان را گول زد که دیوار جای ادمای با غیرته و خلاصه یه جوری دکش کرد :D: یا همون کلاغ سه چشم که خیر سرش دانش وحشتناکی هم داره بیکار تو یک غار خوابیده در صورتی که کلی کار میتونست انجام بده و برای مثال چند نفر فرستاده از فرزندان جنگل را به سوی نایت واچ و منس ریدر بفرسته و اونا را به اتحاد در برابر ادرها تشویق کنه، و یا تمرکز روی سرسی در جلد چهار و توصیف بیش از حد صحنه های سکسی و کاری هم ندارم که دنریس الکی سه تا تخم اژدها مجانی بدست اورد،و البته یه حسی هم که همیشه موقع خواندن داستان بهم دست میده این هست که تو دنیای نغمه فقط ادمای خرشانس مثله دنریس در نهایت موفق میشوند و نه شخصیتهای باهوش یا قدرتمند) البته قضیه تایوین هیچ اشکالی نداره و ۲فرضیه قابل قبول هم براش دارم:
    تایوین به علت خیانتی که سرسی و جیمی کردند و تنفری که از تیریون داشته از شدت ناراحتی با شی…(جالب اینجاست که در صورت درست بودن نظر من تایوین با یک تیر ۳نشون زده :lol: )
    یک نظریه هست که میگه تایوین با مادر اون دختره شفاگره(اسمش یادم نیست :head: )نقشه کشیدن تا راب با اون ازدواج کنه،و ممکنه شی را همچین مهره ای توسط دشمناش میدونسته و دنبال دانستن قضیه بوده و …

      نقل قول

  • سریال واقعا مضحک شده پیتر بیلیش با اون همه دب دبه و کب کبش مرد چقد آخر کارگردان ها مغز فندقی باید باشن پیتر بیلیش تو تله سانسا بیفته احتمالش به کمی فیت علی سورنا و بهرام نورایی اگر مارتین بخواد مثل کارگردانا بزنه کتاب رو مثه سریال به فنا بده خب بگه انقد مارو مچل خودش نکنه :og: :og: :shook:

      نقل قول

  • این که دوستان می گن سریال درباره مرگ سرسی به دست برادر کوچکتر رو فاش نکرد ممکنه که ارتباطی با یقه میخ دار سرسی داشته باشه
    تو این فصل سرسی گردنشو کاملا می پوشونه شاید سریال به خوانندگان کتاب داره گوشزد میکنه تئوری مرگ اون به دست والانکار سر جاشه

      نقل قول

  • من انتظار داشتم اقلا قیافه ریگار یکم فرق کنه نه اینکه کلا شبیه ویسریس باشه

      نقل قول

  • ارشیا تارگرین:
    من انتظار داشتم اقلا قیافه ریگار یکم فرق کنه نه اینکه کلا شبیه ویسریس باشه

    آره قیافه ریگار به درد لا جرز دیوار میخورد آخه لیانا با همچین شخصیتی چه طور ازدواج کرده

      نقل قول

  • اون تیکه از سریال که آریا و سانسا داشتن صحبت میکردن و آریا میگه که من دوست داشتم جنگجو بشم تو هم میخواستی ملکه هفت اقلیم بشی اما هیچ‌کدوممون نتونستیم به جایی که میخواستیم برسیم چون این دنیا جایی برای زن ها نداره. خب باید به این دوتا گوشزد کرد که آخه این وسط سرسی و دنریس برگ چغندرن نه خدا وکیلی خب یکی نیست به این دو تا بگه خب شما لنگه ننه و خاله تونید هیچ گ*ی نشدید ( بابت لحن زشت عذر میخوام ) بقیه رو چرا مثل خودتون میخونید چرا به این مملکت برچسب تبعیض جنسی میزنید واقعا شرم نمیکنید شما دوتا همین امثال شما اید که توی مملکت اختشاش راه میندازید :angry: :angry: :angry:

      نقل قول

  • با عرض سلام مجدد .

    اول از همه خدمت دوستانی که می گویند چرا ما به سریال ایراد می گیریم عرض کنم که ما منکر کار بزرگی که این سریال انجام داده نیستیم و حتی از اینکه ما را با آثار مارتین آشنا کرده از سازندگانش سپاسگذارم ، و همچنین چندین بار گفته ام که در همین فصل هفتم با همه ضعف ها و نقایصش قسمت چهارم را داشتیم که اگر نگویم بهترین ، یکی از بهترین ها در کل مجموعه بود . اما این یک قاعده کلی در جهان است که یک اثر اقتباسی را با منبع اقتباسش مقایسه و سنجش می کنند . همین ارباب حلقه ها که kardinal مثال زدند ، بنده نگفتم بی نقص است یا منتقد ندارد ، اما این نظر اکثریت می باشد که یکی از بهترین اقتباس های سینمایی از ادبیات فانتزی می باشد . بزرگترین عامل موفقیت یک فیلم اقتباسی این است که در درجه اول بتواند هواداران منبع را راضی کند ، فکر می کنید چرا فیلم هایی مثل سیرک عجایب : دستیار یک شبح ، آراگون ، قطب نمای طلایی ، و همین تازگی ، فیلم برج تاریک ، در اکران شکست خوردند؟ چون نتوانستند علاقه مندان و طرفداران کتاب های منبعشان را راضی کنند و وقتی آنها از فیلم راضی نباشند تبلیغ و تشویق سایر اقشار برای تماشای این فیلم ها بسیار بسیار دشوار می شود . یک مثال دیگر مجموعه فیلم های نارنیا است ؛ فیلم اول یک اقتباس بسیار زیبا و وفادارانه به کتاب بود و بسیار هم مورد توجه قرار گرفت و فروش بالایی داشت ، اما شاهزاده کاسپین و سفر با کشتی سپیده پیما نتوانستند در گیشه به سوددهی برسند چون فقط ایده های دو کتاب منبع را گرفته و داستان دو فیلم را (بخصوص در فیلم سوم) به میل و سلیقه خود دچار تغییرات فراوانی کرده بودند که مورد پسند طرفداران کتاب ها قرار نگرفت (حالا هم چند وقتی است فیلشان دوباره یاد هندوستان کرده و سرگرم تدارک آغاز فیلمبرداری صندلی نقره ایی هستند!)

    در مورد فیلم های هری پاتر و برادران وارنر ، شما درست متوجه منظور بنده نشدید! آن دوستمان گفته بودند در هالیوود کسی را نداریم که مثل مسئولان HBO پول پرست و فرصت طلب باشد ، بنده گفتم برادران وارنر ، فقط هم منظورم هری پاتر نبود ، اگر دقت کنید تعداد زیادی از فیلم های برادران وارنر فیلم هایی هستند که با اغراض خاص سیاسی ، فرهنگی یا مالی ساخته می شوند و نسبت به سایر کمپانی های هالیوود ، این کمپانی کمتر به جنبه هنری و انسانی آثارش توجه می کند . فیلم های هری پاتر هم به نظرم فیلم های خوبی بودند و نواقصی هم که نسبت به کتاب ها داشتند بیشتر ناشی از محدودیت های زمانی و مالی فیلمسازی بود که مثلاً برخی شخصیت ها و رویدادها را از فیلم ها حذف یا کمتر به آنها پرداخته بودند ، اما فرصت طلبی برادران وارنر از ساخت مجموعه جدید جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها ناشی می شود که به بهانه یک کتاب کم حجم ۵۰-۶۰ صفحه ایی می خواهند ۵-۶ تا فیلم بسازند!!!

    در مورد اینکه چرا می گویم فیلمنامه لو رفته منتسب به فصل هشتم چندان خوب نیست ، نکته این نیست که چرا این همه از شخصیت های اصلی داستان می میرند ، به هر حال ما به مرگ و میر شخصیت های مهم و اصلی عادت کرده ایم ، خود مارتین هم خیلی وقت پیش گفته بود که در پایان داستان وستروس یک قبرستان بزرگ خواهد بود! پس ما از این همه مرگ و میر ناراحت نیستیم ، نحوه اجرا و عمل است که با این فیلمنامه سطحی و نچندان پرداخت شده ، ما را نگران کرده است! همه این توضیحاتی را هم که درباره دلیل تفاوت کتاب و سریال گفتید بنده چند وقت قبل توضیحش را داده بودم که مارتین در پایان کتاب چهارم (سال ۲۰۰۵) وعده داده بود ظرف یک سال کتاب پنجم آماده شود اما سال ۲۰۱۱ یعنی همان سالی که پخش سریال آغاز شد کتاب پنجم هم منتشر گردید و باقی قضایا …

    در مورد فرضیه ایی که درباره تایویون گفتم ؛ این محتمل ترین گزینه ایی بود که به ذهنم رسید چون مثلاً درباره احتمالاتی که شما گفتید ابهامات کمتری دارد . اینکه تایویون می خواسته از تریون انتقام بگیرد یا به او درس بدهد به شرطی بوده که تیریون از این قضیه خبردار می شد اما او باید در زندان می بود و پدرش هم فکر نمی کنم قصد داشته باشد جار بزند که با یک فاحشه همبستر بوده . حتی سرسی هم قبل از هر چیزی دستور داد جسد دخترک را بی سر و صدا سر به نیست کنند! و از آن طرف وریس ممکن است در آشنا کردن تایویون با شی نقش داشته باشد و حتی رفتن تیریون به اتاق تایویون را هم پیشبینی کرده باشد ، اما چه کسی می توانست پیشبینی کند که تریون پدرش را خواهد کشت؟

    و نکته آخر اینکه از کامنت های برخی از دوستان بر می آید که از تصویر خشن و مرگباری که سریال از آریا نشان می دهد راضی نیستید . بنده هم به شما حق می دهم! آریا کتاب یک اساسین کرید یا نمونه کوچکتر برین نیست ، او همزمان هم برین است ، هم سرسی و هم وارگ!!!

      نقل قول

  • حاجیتان:
    اون تیکه از سریال که آریا و سانسا داشتن صحبت میکردن و آریا میگه که من دوست داشتم جنگجو بشم تو هم میخواستی ملکه هفت اقلیم بشی اما هیچ‌کدوممون نتونستیم به جایی که میخواستیم برسیم چون این دنیا جایی برای زن ها نداره. خب باید به این دوتا گوشزد کرد که آخه این وسط سرسی و دنریس برگ چغندرن نه خدا وکیلی خب یکی نیست به این دو تا بگه خب شما لنگه ننه و خاله تونید هیچ گ*ی نشدید ( بابت لحن زشت عذر میخوام ) بقیه رو چرا مثل خودتون میخونید چرا به این مملکت برچسب تبعیض جنسی میزنید واقعا شرم نمیکنید شما دوتا همین امثال شما اید که توی مملکت اختشاش راه میندازید

    من ازت یه سوال می پرسم اگه دنریس سه ازدها نداشت الان چی بود؟ اگه در آتشی که باهاش سران دوترکی رو رو سوزوند خودش هم در اون آتش می سوخت الان اون رهبر دوتراکی ها یا آنسالیدها بود؟ زمانی که سه ازدها رو نداشت برادرش اونو به کال دروگو فروخت در حالی که دنی میخواست بره خونه ای با درسرخ… سرسی هم فقط قدرت تایون و زیبایی شو داره و به قول لیتل فینگر اولین قدرتش با مرگ تایون رفت دومیش هم زمان و شراب ازش میگیره حتی خود سرسی اینم گفت وقتی من و جیمی وقتی بچه بودیم گاهی مث هم لباس می پوشیدیم و پدرم بزور تشخیصمون میداد ولی به اون جنگیدن یاد دادن تا لرد بشه منم مث یه اسب فروختن تا ازم سواری بگیرن وقتی سانسا بهش گفت شما یه ملکه بودید سرسی در جوابش میگه تو هم ملکه جافری میشی …این که آریا این دیالوگ میگه منظورش اینه که دنیا آرزوهای معصومانه ما رو گرفت در حالی که ما هر کدوممون با نیروهای شیطانی برگشتیم دیگه مث قبل معصوم نیستیم و خودمون تبدیل به کسایی شدیم که ازشون متنفر بودیم

      نقل قول

  • شاه زمستان:
    جان کسی که تمام عمرش از بازی قدرت دور بود و تنها هدفش محافظت از دیوار و مردم در برابر وایت واکر ها بود در حالی که در فیلم نامه منتشر شده فصل هشت که خیلیا منطقی تلقیش می کنن جان واقعا به شکل فاجعه باری میمره ولی ما انتظار داشتیم این اگان تارگرین آزور آهای باشه که شمشیرLongclaw رو در قالب لایت برینگر ببینیم کسی که هزاران نفر به خاطر تولدش مردن و میلیون ها نفر به خاطر فداکاریش و یا مرگش نجات میابند دنریس هم که یکی فقط حمل کننده بچه بود در حالی که می خواستیم دوشادوش اگان مبارزه کنه یا خود و فرزند شو برای تولد لایت برینگر قربانی کنه اینکه معلوم نیست کی بهای مرگ سرسی رو پرداخت کرده یعنی کدوم ملکه یا پادشاهی اینقدر پول دارهیا آریا واسه چی میره شرق
    اگه این قراره پایان سریال باشه که شخصیت های مهم و آرمان هاشون بمیرن یعنی باید بگم حیف ۷ سالی که وقت گذاشتم گات رو دیدم که مث همه سریالا قوی و جذاب شروع شد بعدش عوامل تولید دیگه اومدن داستان سرایی کردنهمه شخصیت های مهم رو کشتن تا بگن ما متفاوتیم

    نکته ی اول اگه فیلمنامه ی لو رفته رو خونده باشین میشه فهمید یورون هزینه یه قتل سرسی رو پرداخته (اولای فصل به یارا یه چیزایی گفت که میشه استنباط کرد)
    نکته دوم به ازور اهای توسریال اشاره ای نشده (یا شاید من یادم نمیاد) به پرنس وعده داده شده اشاره شد که تازه کل وظیفش اینه که پاش بره وایت واکرا رو نابود کنه به بعدش دیگه چیزی نیست
    نکته ی سوم خودتون فکرکنین مثلا تو نبرد بار اندازپادشاه جان زنده بمونه بعد شاه میشه احتمالا تییریون دستش و دخترشو مثل ند بزرگ میکنه وهمچی با خوبی وخوشی تموم میشه یه نمه مسخره نمیشه
    نکته ی چهارم اریا بعد ازهمه ی اتفاقات چرا باید بمونه ؟

      نقل قول

  • سندور کلگین:
    باسلام خدمت دوست خوبم امین نظرات شما هم بسیار درست و منطقی میباشد اما نظر من مبنی براینکه سه فصل کتاب حول محورهایی کم اهمیت میچرخد و حالا در دو کتاب و یک فصل (برای سریال) میخواهند سروته تمام داستان را به هم بیاورند اصلا شایسته چنین داستان زیبایی نیست.
    و جدا از همه این حرفها چیزی که خیلی من و متعجب کرد فرو ریختن دیوار به این سهل و اسانی بود که درواقع این دیوار جز جلپگیری از ورود وحشیها به کشور کاربرد دیگه ای نداشته و مهمتر از اون تمام شخصیتهای داستان و حتی همه خوانندگان و بینندگان این مجموعه مثل خودم آنقدر به ایستادگی دیوار ایمان داشتیم که اصلا فکر اینکه یک آدرهم ازش عبور بکنه به ذهنمون خطور نمیکرد ویا امیدوارباشیم که حد اقل شاهد نبردی سخت میان وایتواکرها و نگهبانان شب مثل حمله منس ریدر به دیوار باشیم اما اینگونه نشد و عملا فرقه نگهبانان شب از ابتدا یک نیروی بیهوده و الکی بوده وگرنه اگه دیوار به این راحتی فرو میریزه دیگه چه نیازی به نگهبانی داره

    بدون اژدها هیچوقت نمی تونسن رد بشن دیدید که اژدها هیچ وقت ار محدوده ی دیوار فراتر نرفت چون نمیتونست جادوی دیوار نمیزاشت درواقع شاه شب دیوارو از راه دور خراب کرد

      نقل قول

  • تو رو به جدتون دیگه فرو ریختن دیوار رو باگ ندونید،همین دیواری که میگی به درد نمیخورد،۷ فصل به تنهایی در برابر وایت واکر ها ایستادگی کرد،یک تیرانداز دیوار نداشت تنها کاری که انجام دادن نگاه کردن بود :cry: حتی نیرویی برای گشتی نداشتند که حرکت دشمن را پیشبینی کنند چه انتظاری از دیوار میرفت؟حداقل دوتا از کمانهای کایبورن روی دیوار بود نایت کینگ به فنا میرفت
    این فصل لرد اسنو گند زد به همه چی.. :-(

      نقل قول

  • امین جان تهیه کنندگان این فیلم نهایت تلاششون را کردند و نمیشه گفت علت سرهمبندی اخر سریال فقط به خاطر پول بوده و به خیلی عوامل پشت پرده ای که مخفی هست بستگی دارد،برای مثال سریال واکینگ دد خیلی از شخصیت های پر طرفدار و همچنین دارای پتانسیل بالا برای ادامه داستان را کنار گذاشت وقتی هم تحقیق کردم متوجه شدم اکثرشون به خاطر مسائل زندگی یا کار در فیلمهای دیگه قادر به ادامه نقششون در واکینگگ دد نبودند،این اواخر بازیگر نقش کارل هم به خاطر کالج میخواست کناره گیری کنه که با زور پول و التماس طرفداران باقی موند :D: (یا مورگان که قرار بود فصل ۴برگرده ولی به خاطر بازی در فیلم دیگه به اخر فصل ۵ موکول شد که به طور حتم باعث تغییر داستان شد)تازه واکینگ سریالی هست که با حذف شخصیتهای اصلیش (غیر از ریک) هر طور دلشون بخوان میشه ادامه بدن اما گات…(+ فیلمبرداری تو کشورهای مختلف و..)
    هنوزم روی حرفم در مورد مزخرف بودن فیلمهای هری پاتر هستم و تبلیغ زیاد و همچنین طرفدارای کتاب نگذاشتن فیلم سقوط کامل کنه
    در مورد تایوین هم باید بگم نمیشه به طور یقین گفت که میخواست تیریون را بکشه یا بزاره تو زندان بمونه و اکثر مواقع برای غافل گیری بر خلاف حرفاش عمل میکرد،(مثلا زمانی که به فرماندهان ارتش گفت نمیشه به کمک جافری در مقابل استنیس رفت و در عمل..)
    برای بار صدم میگم مارتین خیلی خوش شانس بود که همچین فیلم خوبی از داستانش ساختند،اگر مارتین بخواد ناراضی باشه دارن شان باید چی بگه؟ :lol:

      نقل قول

  • Kardinal:
    امین جان تهیه کنندگان این فیلم نهایت تلاششون را کردند و نمیشه گفت علت سرهمبندی اخر سریال فقط به خاطر پول بوده و به خیلی عوامل پشت پرده ای که مخفی هست بستگی دارد،برای مثال سریال واکینگ دد خیلی از شخصیت های پر طرفدار و همچنین دارای پتانسیل بالا برای ادامه داستان را کنار گذاشت وقتی هم تحقیق کردم متوجه شدم اکثرشون به خاطر مسائل زندگی یا کار در فیلمهای دیگه قادر به ادامه نقششون درواکینگگ دد نبودند،این اواخر بازیگر نقش کارل هم به خاطر کالج میخواست کناره گیری کنه که با زور پول و التماس طرفداران باقی موند(یا مورگان که قرار بود فصل ۴برگرده ولی به خاطر بازی در فیلم دیگه به اخر فصل ۵ موکول شد که به طور حتم باعث تغییر داستان شد)تازه واکینگ سریالیهست که با حذف شخصیتهای اصلیش (غیر از ریک) هر طور دلشون بخوان میشه ادامه بدن اما گات…(+ فیلمبرداری تو کشورهای مختلف و..)
    هنوزم روی حرفم در مورد مزخرف بودن فیلمهای هری پاتر هستم و تبلیغ زیاد و همچنین طرفدارای کتاب نگذاشتنفیلم سقوط کامل کنه
    در مورد تایوین هم باید بگم نمیشه به طور یقین گفت که میخواست تیریون را بکشه یا بزاره تو زندان بمونه و اکثر مواقع برای غافل گیری بر خلاف حرفاش عمل میکرد،(مثلا زمانی که به فرماندهان ارتش گفت نمیشه به کمک جافری در مقابل استنیس رفت و در عمل..)
    برای بار صدم میگم مارتین خیلی خوش شانس بود که همچین فیلم خوبی از داستانش ساختند،اگر مارتین بخواد ناراضی باشه دارن شان باید چی بگه؟

    مطمئن باش مارتین راضی ترین نویسندس که فیلم از رو کتابش ساختن حتی خودش گفت چندین سال پیش وقتی جایی میرفتم هیچکس منو نمیشناخت ولی الان همه از من امضا و عکس میخوان
    بنظرت همچین کسی میتونه ناراضی باشه؟
    چطور کسی که بهترین سریال تاریخ رو از کتابش ساختن میتونه معروف باشه؟ اصلا اگه سریال نبود من و شما اینجا بحث نمیکردیم قطعا بعد اقلا سریال یک یا دوسال طول بکشه بین هر کتاب کلی سال فاصلس تازه معلوم نیست عمر مارتین قد بده همه رو بنویسه

      نقل قول

  • آریا: من ازت یه سوال می پرسم اگه دنریس سه ازدها نداشت الان چی بود؟ اگه در آتشی که باهاش سران دوترکی رو رو سوزوند خودش هم در اون آتش می سوخت الان اون رهبر دوتراکی ها یا آنسالیدها بود؟ زمانی که سه ازدها رو نداشت برادرش اونو به کال دروگو فروخت در حالی که دنی میخواست بره خونه ای با درسرخ… سرسی هم فقط قدرت تایون و زیبایی شو داره و به قول لیتل فینگر اولین قدرتش با مرگ تایون رفت دومیش هم زمان و شراب ازش میگیره حتی خود سرسی اینم گفت وقتی من و جیمی وقتی بچه بودیمگاهی مث هم لباس می پوشیدیم و پدرم بزور تشخیصمون میداد ولی به اون جنگیدن یاد دادن تا لرد بشه منم مث یه اسب فروختن تا ازم سواری بگیرن وقتی سانسا بهشگفت شما یه ملکه بودید سرسی در جوابش میگه تو هم ملکه جافری میشی …این که آریا این دیالوگ میگه منظورش اینه که دنیا آرزوهای معصومانه ما رو گرفت در حالی که ما هر کدوممون با نیروهای شیطانی برگشتیم دیگه مث قبل معصوم نیستیم و خودمون تبدیل به کسایی شدیم که ازشون متنفر بودیم

    خب اگه بگیم اینا همش به شانشون بستگی داشته خب پس میشه گفت آریا و سانسا هم کم شانس نیاوردن

      نقل قول

  • آقا مسئول این ونترفیل کیه؟
    تکلیف ترجمه کتاب پنجم که تا چند فصلشو ترجمه کردین چی میشه؟
    این همه طرفدارهارو الاف خودتون کردین
    و تازه نمیزارین گروه های دیگه ای هم ترجمه کنن!!!!
    یا درستو حسابی ترجمه کنید یا بگین نمیتونید!
    مسخرشو با این ترجمتون در اوردین

      نقل قول

  • کی قراره سوار ریگال بشه؟؟؟؟؟؟

    بنظر من اگ دنریس بدونه جان پسر ریگاره حتما ازش میخواد اژدهایی ک ب اسم پدرشه رو سوار شه B-)

    ویسیریون هم با اون اخلاق ویسیریس حقشه دست شاه شبمون باشه

      نقل قول

  • کج

    Kardinal:
    هر داستانی باگ ها و نقطه ضعفای خودش را داره و هیچ کتاب و نوشته ای از انسان بی نقص نبودهونخواهد بود و شاهکار مارتینکه میخکوبمون کرده هم استثنا نخواهد بود،پس لطفا ماله کشی نکنید(مثلا ند استارکی که مارتین سعی درشریف نشون دادنش داشت جان را به دیوار فرستاد در صورتی که جان پسرش نیست وند حق تصمیم در مورد اینده اش را نداشت به احتمالزیاد حروم زاده هم نیست و با کمال پست فطرتی جان را گول زد که دیوار جای ادمای با غیرته و خلاصه یه جوری دکش کرد یا همون کلاغ سه چشم که خیر سرش دانش وحشتناکی هم داره بیکار تو یک غار خوابیده در صورتی که کلی کار میتونست انجام بده و برای مثال چند نفر فرستاده از فرزندان جنگل را به سوی نایت واچ و منس ریدر بفرسته و اونا را به اتحاد در برابر ادرها تشویق کنه، و یا تمرکز روی سرسی در جلد چهار و توصیف بیش از حد صحنه های سکسی و کاری هم ندارم که دنریس الکی سه تا تخم اژدها مجانی بدست اورد،و البته یه حسی هم که همیشه موقع خواندن داستان بهم دست میده این هست که تو دنیای نغمه فقط ادمای خرشانس مثله دنریس در نهایت موفق میشوند و نه شخصیتهای باهوش یا قدرتمند) البته قضیه تایوین هیچ اشکالی نداره و ۲فرضیه قابل قبول هم براش دارم:
    تایوین به علت خیانتی که سرسی و جیمی کردند و تنفری که از تیریون داشته از شدت ناراحتی با شی…(جالب اینجاست که در صورت درست بودن نظر من تایوین با یک تیر ۳نشون زده)
    یک نظریه هست که میگه تایوین با مادر اون دختره شفاگره(اسمش یادم نیست)نقشه کشیدن تا راب با اون ازدواج کنه،و ممکنه شی را همچین مهره ای توسط دشمناش میدونسته و دنبال دانستن قضیه بوده و …

    اصلا هم تابلو نیست از عشاق سینه چاک جنایتکاری به اسم تایوین لنیستر هستی و از نظرت به جز این ادمی که توی عن و گوه خودش و به دست بچه خودش سقط شد، بقیه وستروس یا بی شرف و پست فطرت هستند (ند استارک) یا بیکار هستند (کلاغ سه چشم توی غار) و یا خرشانس (دنریس و سه تا تخم اژدها) ولی حتماً تایوین لنیستر سمبل شرافت و پاکی و جوانمردیه.
    مشخص اونقدر از استارک ها کینه داری که حتی کتاب و فیلم رو تحریف میکنی و خیلی راحت به دروغ میگی ند استارک با پست فطرتی جان رو فرستاد دیوار.
    اون نظریه ات در مورد فرستادن فرزندان جنگل پیش نگهبانان شب و منس رایدر به منظور متحد کردنشون هم نشون میده که از دشمنی بین نگهبانان شب و مردم آزاد اصلاً اطلاع نداری. در مورد دنریس هم انگار نه سریال رو دیدی و نه کتاب رو شاید هم اونقدر از دنریس نفرت داری که تو فیلم سکانسهای مربوط به اون رو زدی رو دور تند و توی کتاب هم فصلهای مربوط به اون رو نخوندی وگرنه میفهمیدی که هیچکدوم از ماجراهای دنریس و کال دروگو، دنریس و نحوه به دست آوردن آویژه ها، دنریس و تصرف شهرهای آزاد، دنریس و شکست دادن فرزندان دوم، دنریس و نامیرایان، دنریس و تحت فرمان درآوردن ۴۰هزار دوتراکی و …. رو نمیشه به حساب شانس گذاشت.
    جالبه بعد از اونهمه صحبتهای بی‌معنی درباره بقیه، به تایوین لنیستر که میرسی میشه: “قضیه تایوین هیچ اشکالی نداره” و “دوتا فرضیه قابل قبول” (البته قابل قبول برای خودت نه دیگران) میاری.
    من واقعا درک نمیکنم چطور یکی میتونه کارهای آدمی مثل تایوین لنیستر رو قبول داشته باشه در حالیکه هیچکدوم از کارهاش با هیچکدوم از معیارهای رایج در وستروس قابل توجیه نیست. در وستروس اصولی حاکمه که حتی بدترین آدمها هم تا حدی به اون اصول پایبند هستند. مثلا حرمت مهمان که سابقه نداشته کسی مهمانانش رو اونم توی مراسم عروسی سلاخی کنه که جناب تابوین لنیستر این کار رو کرد. (البته به جز ایشون یک افسانه هم هست در مورد اون آشپزی که موش شد و …). همچنین پایبندی به سوگند که جناب لنیستر در جریان قیام رابرت علیرغم قولش اونجوری اومد و وارد پایتخت شد و سربازاش شهر رو غارت کردند و خودشم اونجوری دستور داد به الیا مارتل تجاوز بشه و کشته بسه و بچه هاش سلاخی بشن. ( حالا میخواهی بکشی بکش دیگه اون تجاوز هولناک برای چیه؟ چی رو میخواهی ثابت کنی با این کارت مردک عوضی. لیاقتت همون بود که توی عن و گوه کثافت خودت بمیری ای استراتژیست و سیاستمدار بزرگ). این آدم به تنها چیزی که اهمیت میداد خانواده اش بود (و برخلاف نظری که بالاتر یکی از دوستان داده بود) مطلقا اهمیتی به مردم کشور نمیداد.

      نقل قول

  • توی اخرین قسمت فصل ۷ هم دیدی که این عدم پایبندی به قول و قرار و اهمیت ندادن به سرنوشت مردم و کشور، در ذات لنیسترهاست و سرسی لنیستر نشون داد که از تخم همون پدره. درحالیکه به عالم و آدم ثابت شده که خطر به اون بزرگی داره کل موجودیت وستروس رو به خطر میندازه، این فاحشه لنیستری به فکر اینه که لشگر مرده ها با دشمنانش بجنگند و در نهایت یکیشون از بین بره و اون یکی ضعیف بشه. یکی از زیباترین حرفها توی این قسمت آخر اون سخن جان بود که گفت: “اگه بخواهیم دروغ بگیم و سر قول و قرارمون نمونیم، بزودی هیچ صداقتی در دنیا باقی نمیمونه و فقط دروغ بهتر و دروغ بدتر باقی میمونه” (البته دیالوگش دقیقا این نبود و فکر کنم مضمون حرفهاش این بود و از رو حافظه گفتم)

      نقل قول

  • سعید:
    کج

    اصلا هم تابلو نیست از عشاق سینه چاک جنایتکاری به اسم تایوین لنیستر هستی و از نظرت به جز این ادمی که توی عن و گوه خودش و به دست بچه خودش سقط شد، بقیه وستروس یا بی شرف و پست فطرت هستند (ند استارک) یا بیکار هستند (کلاغ سه چشم توی غار) و یا خرشانس (دنریس و سه تا تخم اژدها) ولی حتماً تایوین لنیستر سمبل شرافت و پاکی و جوانمردیه.
    مشخص اونقدر از استارک ها کینه داری که حتی کتاب و فیلم رو تحریف میکنی و خیلی راحت به دروغ میگی ند استارک با پست فطرتی جان رو فرستاد دیوار.
    اون نظریه ات در مورد فرستادن فرزندان جنگل پیش نگهبانان شب و منس رایدر به منظور متحد کردنشون هم نشون میده که از دشمنی بین نگهبانان شب و مردم آزاد اصلاً اطلاع نداری. در مورد دنریس هم انگار نه سریال رو دیدی و نه کتاب رو شاید هم اونقدر از دنریس نفرت داری که تو فیلم سکانسهای مربوط به اون رو زدی رو دور تند و توی کتاب هم فصلهای مربوط به اون رو نخوندی وگرنه میفهمیدی که هیچکدوم از ماجراهای دنریس و کال دروگو، دنریس و نحوه به دست آوردن آویژه ها، دنریس و تصرف شهرهای آزاد، دنریس و شکست دادن فرزندان دوم، دنریس و نامیرایان، دنریس و تحت فرمان درآوردن ۴۰هزار دوتراکی و …. رو نمیشه به حساب شانس گذاشت.
    جالبه بعد از اونهمه صحبتهای بی‌معنی درباره بقیه، به تایوین لنیستر که میرسی میشه: “قضیه تایوین هیچ اشکالی نداره” و “دوتا فرضیه قابل قبول” (البته قابل قبول برای خودت نه دیگران) میاری.
    من واقعا درک نمیکنم چطور یکی میتونه کارهای آدمی مثل تایوین لنیستر رو قبول داشته باشه در حالیکه هیچکدوم از کارهاش با هیچکدوم از معیارهای رایج در وستروس قابل توجیه نیست. در وستروس اصولی حاکمه که حتی بدترین آدمها هم تا حدی به اون اصول پایبند هستند. مثلا حرمت مهمان که سابقه نداشته کسی مهمانانش رو اونم توی مراسم عروسی سلاخی کنه که جناب تابوین لنیستر این کار رو کرد. (البته به جز ایشون یک افسانه هم هست در مورد اون آشپزی که موش شد و …). همچنین پایبندی به سوگند که جناب لنیستر در جریان قیام رابرت علیرغم قولش اونجوری اومد و وارد پایتخت شد و سربازاش شهر رو غارت کردند و خودشم اونجوری دستور داد به الیا مارتل تجاوز بشه و کشته بسه و بچه هاش سلاخی بشن. ( حالا میخواهی بکشی بکش دیگه اون تجاوز هولناک برای چیه؟ چی رو میخواهی ثابت کنی با این کارت مردک عوضی. لیاقتت همون بود که توی عن و گوه کثافت خودت بمیری ای استراتژیست و سیاستمدار بزرگ). این آدم به تنها چیزی که اهمیت میداد خانواده اش بود (و برخلاف نظری که بالاتر یکی از دوستان داده بود) مطلقا اهمیتی به مردم کشور نمیداد.

    و شما توی این بحثت اصلا طرفدار استارک ها و تارگرین ها نبودی و بی طرف صحبت کردی واقعا دست مریزاد چه من فرقی بین کسی که میاد کور کورانه از لنیستر ها و کسی که با تعصبات بیجا از استارک ها دفاع میکنه فرقی نمیبینم

      نقل قول

  • سندور کلگین:
    آقا جنابان سایت الآن دهساله کتاب چهارم و پنجم اونده ولی سایت وینترفل اومده هرکتاب رو پونصد تیکه کرده که اگه بخوای بخریش بیشتر از صدهزارتومن آب میخوره حالا من نمیدونم این سایت بعد از دوسه سال چقدر دیگه میخواد سود بکنه که نمیاد کل کتاب چهار و پنج ر و با یک قیمت درست و حسابی که افراد بی بضاعت هم بتونن بخونن داخل سایت برای دانلود بذاره؟
    خداوکیلی من همیشه دعای خیر برای اونایی که کتاب اول و دوم و سوم کامل ترجمه کردن میکنم.
    خلاصه مفتکی که نمیخواین بفروشین یه قیمت مناسب بگذارید تا کسایی مثل ما که وصع مالی مناسبی نداریم هم بتونیم بخریم بخونیم بخدا ثواب داره دادن یک کتاب به یک نفر از صدتا حج و کربلا ثوابش بیشتره ضمن اینکه وقتی کل کتاب یکجابرای فروش بگذارید خیلی ها میخرن و چه بسا کسانی که توانایی مالی خرید هم داشتن ولی وقتی دیدن کتاب رو باید تو پونصد تا فصل جدا بخرن بیخیالش شدن

    خلاصه کاری نکنین که قبل اینکه برم سراغ برادرم سرگرگوربرای انتقام بیام سراغ شما

    آره به خدا منه بدبخت حوصله نداشتم فصلا رو تیکه تیکه بگیرم رفتم از نشر ویدا کل کتاب چهارم رو گرفتم که پنجاه هزار تومن از حیبم بی مورد رفت جافری رو ترجمه کردن جوفری کم کم بگو جفر قال قضیه رو بکن دیگه الانم پول نداریم بریم از نشر آذرباد کتاب پنجم رو بگیریم توی کتاب خونه هم فکر کنم یک نفر کتاب خور بوده یک تیکش رو کنده ما بچه مایه دار نیستیم بریم هر روز یه چیزی بخریم

      نقل قول

  • با عرض سلام مجدد .

    سعید خان و جناب kardinal ، تاویون لنیستر مطمئناً از آن دست شخصیت هایی نیست که به آنها شرافتمند و عادل گفته می شود ، اما شخصیت محکم ، قدرتمند و زیرک او است که باعث جذابیتش می شود . و البته بسیاری از خصوصیات و کرده های او در کتاب ، در سریال نیست تا برای بینندگان سریال هم به اندازه خوانندگان کتاب جذابیت داشته باشد . کافی است مکالمه بین خاله جنا و جیمی را در کتاب چهارم بخوانید تا بسیاری از انگیزه ها و دلایل شکل گیری شخصیت تاویون را متوجه شوید ، مکالمه ایی که نتنها در سریال نیست ، بلکه اصلاً خاله جنایی هم با آن زبان نیش دار در کار نیست!

      نقل قول

نظر شما چیست؟

:bye: 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
B-) 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:head: 
:lol: 
:ostad: 
:faight: 
:ssad: 
:shame: 
:og: 
:shook: 
:sleep: 
:cheer: 
:tanbih: 
:mass: 
:snaped: 
:donot: 
:cun: 
:gslol: 
:winksmile: 
:secret: 
:stop: 
:bl: 
:respect: 
:sh: 
:shok: 
:angry: 
:noo: 
:han: 
:sf: 
:aa: 
:notme: 
:D: 
:fight: 
:gol: